تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
اينجا كه من هستم گذر كنند ، هر دو با اهل خويش در من فانى شوند . چه اميد و بيم من از خداوند من است و جز او كى است كه از او اميد و بيم بود ؟ » . و گفت : « تكبير فرضى خواستم پيوست . بهشت آراسته و دوزخ تافته و رضوان و مالك پيش من آوردند ، تكبير احرام پيوستم . بينايى من به رجا بود كه نه بهشت ديدم و نه دوزخ . رضوان را گفتم : درآى درين نفس ، نصيب خويش يا بى ، فرا در آمد و در سيصد و شصت و پنج رگ من چيزى نديد كه از او بيم داشت » . و گفت : « هر كسى بر در حق رفتند چيزى يافتند و چيزى خواستند و بعضى خواستند و نيافتند ، و باز جوانمردان را عرضه كردند نپذيرفتند و باز بو الحسن نپذيرفت و باز بو الحسن را ندا آمد كه : همه چيز به تو دهيم مگر خداوندى ، گفتم : الهى ! اين داد و دهم از ميان برگير كه در ميان بيگانگان رود » - و اين از غيرت بود كه : نبايد كه بيگانگى بود - و گفت : « انديشيدم وقتى كه : از من آرزومندتر بنده‌يى هست ؟ خداوند - تعالى - چشم باطن من گشاده كرد تا آرزومندان او را بديدم . شرم داشتم از آرزومندى خويش . خواستم كه بدين خلق وانمايم عشق جوانمردان ، تا خلق بدانستندى كه : هر عشق ، عشق نبود ، تا هر كه معشوق خود را بديدى شرم داشتى كه گفتى : من تو را دوست دارم » . و گفت : « خلق آن گويند كه ايشان را با حق بود و بو الحسن آن گويد كه حق را با او بود » . و گفت : « سى سال است تا روى فرا اين خلق كرده‌ام و سخن مىگويم و خلق چنان دانند كه من با ايشان مىگويم . من خود با حق مىگويم . به يك سخن با اين خلق خيانت نكردم . به ظاهر و باطن با حق بودم . و اگر محمّد - عليه السلام - از اين در درآيد ، مرا ازين سخن خاموش نبايد بود » . و گفت : « پدرم و مادرم از فرزند آدم بود . اينجا كه منم نه آدم است و نه فرزندان . جوانمردى [ و ] راستى با خداى است و بس » . و گفت : « به قفا بازخفته بودم ، از گوشهء عرش چيزى قطره‌قطره مىچكيد به دهانم ، و در باطنم حلاوت پديد مىآمد » . و گفت : « به خواب