تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
بهشت مىكنند و به شكر ايمان قيام نكرده‌اند مرا ، از من چيزى ديگر مىطلبند » . گفت : « مزاح مكنيد كه اگر مزاح را صورتى بودى ، او را زهره نبودى كه در آن محلّت كه من بودمى درآيد » . و گفت : « عالم بامداد برخيزد طلب زيادتى علم كند و زاهد طلب زيادتى زهد كند و بو الحسن در بند آن بود كه سرورى به دل برادرى رساند » . و گفت : « هر كه مرا چنان نداند كه من در قيامت بايستم تا او را در پيش نكنم ، در بهشت نشود . گو : اينجا ميا و بر من سلام مكن » . و گفت : « چيزى به من درآمد كه مرا سى روز مرده كرد از آنچه اين خلق بدان زنده‌اند از دنيا و آخرت . آنگاه مرا زندگانيى داد كه در آن مرگ نبود » . و گفت : « اگر من بر خرى نشينم و از نشابور درآيم و يك سخن بگويم تا قيامت دانشمند بر كرسى ننشيند » . و گفت : « با خلق خدا صلح كردم كه هرگز جنگ نكردم ، و با نفس جنگى كردم كه هرگز صلح نكردم » . و گفت : « اگر نه آن بودى كه مردمان گويند كه : به پايگاه بايزيد رسيد و بىحرمتى كرد ، و الّا هر چه بايزيد با خدا بگفته است و بينديشيده ، من با شما بگفتمى » . - و عجب اين است كه از او نقل مىكنند كه گفته است : « هر چه بايزيد با انديشه آنجا رسيده است بو الحسن به قدم آنجا رسيده است » - و گفت : « اين جهان به جهانيان واهشتيم و آن جهان به بهشتيان ، و قدم برنهاديم جايى كه آفريده را راه نيست » . و گفت : « چنان كه مار از پوست به درآيد به درآمدم » . و گفت كه : « بايزيد گفت : نه مقيم و نه مسافر ، و من مقيم در يكيى او سفر مىكنم » . و گفت : « روز قيامت من نگويم كه من عالم بودم يا زاهد يا عابد . گويم : تو يكيى ، من ز آن يكيى تو بودم » . و گفت : « بدينجا كه من رسيدم سخن نتوانم گفت ، كه آنچه مراست با او ، اگر با خلق بگويم خلق آن برنتابد ، و اگر اين چه او راست با من ، بگويد چون آتش باشد به بيشه درافگنى . دريغ آيدم كه با خويشتن باشم و سخن او گويم » . و گفت : « تا خداوند - تعالى - مرا از من پديد آورد ، بهشت در طلب من است و دوزخ در خوف من ؛ و اگر بهشت و دوزخ