ديدم : من و بايزيد و اويس قرنى در يك كفن بوديمى » . و گفت : « در همهء جهان زندهاى ما را ديد و آن بايزيد بود » .
نقل است كه روزى اين آيت همىخواند : قوله - تعالى -
إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ
.
گفت : « بطش من سختتر از بطش اوست ، كه او عالم و اهل عالم را گيرد و من دامن كبريائى او گيرم » . و گفت : « چيزى بر دلم نشان شد از عشق كه در همهء عالم كس را محرم آن نيافتم كه با وى بگويم » . و گفت : « فردا خداى - تعالى - گويد به من : هر چه خواهى بخواه ، گويم : بار خدايا تو عالمترى . گويد : همّت تو تو را بدادم ، جز آن حاجت خواه . گويم : الهى ! آن جماعت خواهم كه در وقت من بودند و از پس من تا به قيامت ، به زيارت من آمدند و نام من شنيدند و نشنيدند . از حق - تعالى - ندا آيد كه : در دار دنيا آن كردى كه ما گفتيم ، ما نيز آن كنيم كه تو خواهى » . و گفت : « خداى - تعالى - همه را پيش من كند ، رسول - عليه السلام - گويد : اگر خواهى تو را از پيش جاى كنم . گويم : يا رسول اللّه ! من در دار دنيا تابع تو بودم . اينجا نيز پسرو توام . بساطى از نور بگستراند ، ابو الحسن و ژندهجامگان او بر آنجا جمع آيند . مصطفى را بدان جمع چشم روشن شود . اهل قيامت همه متعجّب بمانند . فرشتگان عذاب مىگذرند ، مىگويند : اينان آن قومند كه ما را از ايشان هيچ رنگى نيست » . و گفت : « مصطفى - عليه السلام - فردا مردانى را عرضه دهد كه در اولين و آخرين ، مثل ايشان نبود . حق - تعالى - بو الحسن را در مقابلهء ايشان آورد و گويد : اى محمّد ايشان صفت تواند ، بو الحسن صفت من است » .
و گفت : « خداى - تعالى - به من وحى كرد و گفت : هر كه ازين رود تو آبى خورد ، همه را به تو بخشيدم » . و گفت : « روز قيامت من نه آنم كه زيارتيان خويش را شفاعت كنم ، كه ايشان خود شفاعت ديگران كنند » . و گفت : « هر كه استماع سخن ما كرد و كند ، كمترين درجتش آن بود كه حسابش نكنند فردا » . و گفت : « به ما وحى كردند كه همه چيزى ارزانى داشتم غير الخفية » . و گفت : « گاه بو الحسن اويم ، گاه او بو الحسن من است » - معنى آن است : چون