تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
گردانيد » . و گفت : « از خويشتن بگذشتى ، صراط واپس كردى » . و گفت : « هركس را از اين خداوند رستگارى بود ، ما را اندوه دايم بود . خداى قوّت دهاد تا ما اين بار گران بكشيم » . و گفت : « عجب بمانده‌ام از كردار اين خداوند كه از اوّل چندين بازار در درون اين پوست بنهاد بىآگاهى من ، پس آخر مرا از آن آگاه كرد تا من چنين متحير گرديدم . يا دليل المتحيرين زدنى تحيّرا » . و گفت : « كلهء سرم عرش است و پايها تحت الثّرى ، و هر دو دست مشرق و مغرب » . و گفت : « راه خداى را عدد نتوان كرد . چندان كه بنده است ، به خدا راه است ، به هر راهى كه رفتم قومى ديدم . گفتم : خداوندا مرا به راهى بيرون بر كه من و تو باشيم ، خلق در آن راه نباشد . راه اندوه در پيش من نهاد . گفت : اندوه بارى گران است . خلق نتواند كشيد » . و گفت : « هر كه به نزديك خدا مرد است نزديك خلق كودك است و هر كه نزديك خلق مرد است آنجا نامرد است . اين سخن را نگه داريد كه من در وقتىام كه آن را صفت نتوان كرد » . و گفت : « هر كه اين سخنان بشنود و بداند كه من خداى را ستوده‌ام ، به عزّش بردارند . و هر كه پندارد كه خود را ستوده‌ام به ذلّش بردارند ، كه اين سخنان من از درياى پاك است . زان خلق در وى برخه نيست » . و گفت : « عافيت را طلب كردم در تنهايى يافتم و سلامت در خاموشى » . و گفت : « در دل ندا آمد از خلق كه : اى بو الحسن ! فرمان مرا ايستاده باش ، كه من زنده‌ام ، كه نميرم تا تو را حياتى دهم كه در آن حيات مرگ نبود ، و هر چه تو را از آن نهى كردم دور باش از آن ، كه من پادشاهىام كه ملك مرا زوال نيست . تا تو را ملكى دهم كه آن را زوال نباشد » . و گفت : « هر كه مرا بشناخت به دوستى ، حق را دوست داشت ، و هر كه حق را دوست داشت به صحبت جوانمردان پيوست ، و هر كه به صحبت جوانمردان پيوست به صحبت حق پيوست » . و گفت : « زبان من به توحيد گشاده شد . آسمان‌ها و زمين‌ها را ديدم كه گرد بر گرد من طواف مىكردند و خلق از آن غافل » . و گفت : « به دل من ندا آمد از حق كه مردمان طلب