او . از حق ندا آمد كه : تو و همهء خلق نزديك من همچنانيد كه اين خلق
نزديك تو » . و گفت : « من نه عابدم و نه زاهد ، نه عالم و نه صوفى ، الهى ! تو يكىاى ، من از آن يكى تو يكىام » . و گفت : « چه مرد بود كه با خداوند اين چنين نايستد كه آسمان و زمين و كوه ايستاده است ؟ هر كه خويشتن را به نيك مردى نمايد نه نيك است ، كه نيكى صفت خداوند است » . و گفت : « اگر خواهى كه به كرامت رسى ، يك روز بخور و سه روز مخور ، سيّوم روز بخور پنج روز مخور ، پنجم روز بخور چهارده روز مخور ، اول چهارده روز بخور ، ماهى مخور ، اول ماهى بخور چهل روز مخور ، اول چهل روز بخور ، چهار ماه مخور ، اوّل چهار ماه بخور ، سالى مخور . آنگاه چيزى پديد آيد چون مارى چيزى به دهان درگرفته ، در دهان تو نهد . بعد از آن هرگز ار تو نخورى شايد . كه من ايستاده بودم و شكم خشك بوده ، آن مار پديد آمد . گفتم : الهى به واسطه نخواهم . در معده چيزى واديد آمد ، بوياتر از مشك ، خوشتر از شهد ، سر به حلق من برد ، از حق ندا آمد : ما تو را از معدهء تهى طعام آوريم و از جگر تشنه آب . اگر آن نبودى كه او را حكم است از آنجا خوردمى كه خلق نديدى » .
و گفت : « من كار خويش به اخلاص نديدم تا به جز او كسى را مىديدم . چون همه او را ديدم اخلاص پديد آمد ، بىنيازى او را درنگرستم ، كردار همهء خلق پر پشهيى نديدم . به رحمت او نگريستم ، همهء خلق را چند ارزندانهيى نديدم . ازين هر دو چه آيد آنجا ؟ » . و گفت : « از كار خدا عجب بماندم كه چندين سال خرد از من ببرده بود و مرا خردمند به خلق مىنمود » . و گفت : « الهى چه بودى كه دوزخ و بهشت نبودى تا پديد آمدى كه خداپرست كى است ؟ » . و گفت : « خداوند بازار من بر من پيدا كرد . در اين بازار بعضى گفتنى بود و بعضى شنودنى و بعضى نيز دانستنى . چون در اين بازار افتادم بازارها از پيش من برگرفت » . و گفت : « خداوند بندگى من بر من ظاهر كرد . اول و آخر خويش قيامت ديدم . هر چه به اول به من بداد ، به آخر همان داد . از موى سر تا به ناخن پاى پل صراط
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 221
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٢١