تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
از من عبارت كنند من به خلاف آنم » . و گفت : « بهشت در فنا برم ، تا : بهشتيان را كجا برى ؟ و دوزخ در فنا برم ، تا : دوزخيان را كجا برى ؟ » و گفت : « خداى - تعالى - روز قيامت گويد : بندگان مرا شفاعت كن . گويم : رحمت زان تو است ، بنده زان تو ، شفقت تو بر بنده بيش از آن است كه از آن من » . و گفت : « وقت به همه چيزى دررسد ، و هيچ‌چيز به وقت در نرسد . خلق اسير وقت‌اند و بو الحسن خداوند وقت . هر چه من از وقت خويش گويم ، آفريده از من به هزيمت شود . جان جوانمردان از وقت مصطفى - عليه السلام - تا به قيامت به هستى حق اقرار دهد » . و گفت : « به هستى او درنگرستم . نيستى من به من نمود ، چون نيستى خود من نگريستم ، هستى خود به من به نمود . در اين اندوه بماندم تا با دلى كه بود از حق ندا آمد كه : به هستى خويش اقرار كن . گفتم : به جز تو كى است كه به هستى تو اقرار دهند ؟ نه گفته‌اى : شهد اللّه ؟ » . و گفت : « چون حق - تعالى - اين راه بر من بگشاد ، در روش اين راه چندان فرق بود كه هر سال گفتيا از كفر به نبوّت شدم . چندان تفاوت بود » . و گفت : « روز و شب كه بيست و چهار ساعت است مرا يك نفس است و آن نفس از حق و با حق است ، دعوى من نه با خلق است . اگر پاى آنجا برنهم كه همّت است ، به جايى بر رسم كه ملايكهء حجابت را آنجا راه نبود » . و گفت : « دوش جوانمردى گفت : آه ، آسمان و زمين بسوخت » . شيخ گفت : « آن كسان را كه آنجا آورد همه با نور ديدم - بعضى را بيشتر و بعضى را كمتر - گفتم : الهى آنچه در اينان بيافريده‌اى به اينان وانماى . گفت : بو الحسن ! حكم دنيا مانده است . اگر اينان را با اينان وانمايم دنيا خراب شود » . و گفت : « از خويشتن سير شدم . خويشتن را فرا آب دادم . غرقه نشدم و فرا آتش دادم بنسوخت . آن كه اين خلق خورد چهار ماه و دو روز از خلق بازگرفتم ، بنمرد . سر بر آستان عجز نهادم ، فتوح سر در كرد ، تا به جايگاهى برسيدم كه صفت نتوان كرد » . و گفت : « به ديدار بايستادم ، خلق آسمان و زمين را بديدم ، معاملهء ايشان مرا به هيچ نيامد بدانچه مىديدم زان