باز آنجا دانم شدن به دليل و خبر ، تو را نپرسم . از حق ندا آمد كه : ما بعد مصطفى ، جبرئيل را به كس نفرستاديم . گفتم : به جز جبرائيل هست ، وحى القلوب هميشه با من است » . و گفت :
« هفتاد و سه سال با حق زندگانى كردم كه سجده بر مخالفت شرع نكردم و يك نفس بر موافقت نفس نزدم ، و سفر چنان كردم كه از عرش تا به ثرى هر چه هست مرا يكقدم كردند » . و گفت : « از حق ندا چنين آمد كه : بندهء من ! اگر به اندوه پيش من آيى شادت كنم و اگر با نياز آيى توانگرت كنم و چون زان خويش دست بدارى آب و هوا را مسخّر تو كنم » . و گفت : « علما گويند خداى را به دليل عقل بيايد دانست . عقل خود به ذات خود نابيناست به خدا ، راه ندانست به خداى - تعالى - به خود ، او را چون توان دانست ؟
بسيارى كه اهل خود بودند به آفريده در همىگرديدند . مشاهده دست گرفتم و از آفريده ببريدم ، راه به خدا نمودم و اينجا كه منم آفريده نتواند آمد » . و گفت : « همهء گنجهاى روى زمين حاضر كردند كه ديدار من بر من افگنند ، گفتم : غرّه باد آن كه به چنين چيزها غرّه شود . از حق ندا آمد كه : بو الحسن ! دنيا را به تو در نصيب نيست از هر دو سراى تو را منم » . و گفت : « خداوند من ، زندگانى من در چشم من گناه گردانيد » . و گفت : « تا دست از دنيا بداشتم هرگز با سرش نشدم ، و تا گفتم : اللّه ، به هيچ مخلوق بازنگرديدم » . و گفت : « پير گشتم . هنگام رفتن است . هر چه در اعمال بنده آيد ، من به توفيق خداى بكردم و هر چه عطاء او بود با بندگان ، به منت مرا بداد . اين سخن گاه از معامله گويم و گاه از عطا . خلق را آنجا راه نيست مرگ را هابزارى كه پنجاه سال بو الحسن مرگ را هابزارد تا مرگ مؤمن خوش كردند » .
گفت : « خواهيد كه با خضر - عليه السلام - صحبت كنيد ؟ » . صوفى گفت :
« خواهم » . گفت : « چند سال بود تو را ؟ » . گفت : « شصت سال » . گفت : « عمر از سر گير . تو را او آفريده ، صحبت با خضر كنى . تا صحبت من با اوست در تمنّاى من نيست كه با هيچ آفريده صحبت كنم » . و گفت : « خلق مرا نتوانند نكوهيدن و ستودن ، كه به هر زبان كه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 219
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢١٩