و گفت : « من از هر چه دون حق است زاهد گرديدم . آن وقت خويشتن را خواندم .
از حق جواب شنيدم . بدانستم كه از حق درگذشتم : لبّيك اللّهم لبيك زدم ، محرم گرديدم ، حج كردم ، در وحدانيّت طواف كردم ، بيت المعمور مرا زيارت كرد . كعبه مرا تسبيح كرد ، ملايكه مرا ثنا گفتند ، نورى ديدم كه سراى حق در ميان بود چون به سراى حق رسيدم ، ز آن من هيچ نمانده بود » . و گفت : « دو سال به يك انديشه درمانده بودم مگر چشم در خواب شد كه آن انديشه از من جدا شد . شما پنداريد كه اين راه آسان است ؟ » .
و گفت : « اگر مرا يابيد ، بدانها مدهيد كه بر آب يا بر هوا بروند ، و بدانها مدهيد كه تكبير اول به خراسان فروبندند و سلام به كعبه بازدهند ، كه آن همه را مقدار پديد است ، و ذكر مؤمن را حد پديد نيست براى خدا » . و گفت : « به من رسيد كه چهارصد مرد از غربااند .
گفتم كه : اينان چهاند ؟ برفتم تا به دريايى رسيدم تا به نورى رسيدم . بديدم غربا آن بودند كه ايشان را به جز خداى هيچ نبود » . و گفت : « نخست چنان دانستم كه امانتى به ما بر نهاده است . چون بهتر در شدم عرش از امر خدا سبكتر بود از آن ، چون بهتر در شدم ، خداوندى خويش به ما بر نهاده آمد و شكرى كه بار گران است » . و گفت : « من شما را از معاملهء خويش نشان ندهم . من شما را نشان كه دهم از پاكى خداوند و رحمت و دوستى او دهم ، كه موج بر موج بر مىزند و كشتى بر كشتى مىشكند » . و گفت : « پنجاه سال است كه از حق سخن مىگويم ، كه دل و زبان مرا بدان هيچ ترقى نيست » . و گفت : « هرگز ندانستم كه خداى - تعالى - با مشتى خاك و آب چندان نيكويى كند كه با من بكرد ، به غير از مصطفى به من رسيد . يقينم بودى كه او را باور داشتن واجب است و اين بر من معاينه است . به جز حاجت نبود » . و گفت : « اين كه شما از من مىشنويد از معاملهء من است يا از عطاء اوست . مرا از توحيد او با خلق هيچ نشايد گفت : كه بر جايى بمانيد و به مثل چنان بود كه پارهء آتش در كاه افگنى » . و گفت : « من از آنجا آمدهام ،
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢١٨