خلق نماندمى » . و گفت : « همهء آفريدهء او چون كشتى است و ملّاح منم ، و بردن آن كشتى مرا مشغول نكند از آنچه من در آنم » . و گفت : « چون حق - تعالى - مرا فكرتى بداد كه هر چه او آفريده است در آن بديدم ، در آن بماندم . شغل شب و روز در من پوشيد ، آن فكرت بينايى گرديد ، گستاخى و محبت گرديد ، هيبت و گران بارى گرديد ، زان فكرت به يگانگى او در افتادم و جايى رسيدم كه فكرت حكمت گرديد و راه راست ، و شفقت بر خلق گرديد ، بر خلق او كسى مشفقتر از خود نديدم ، گفتم : كاشكى بدل همهء خلق من بمردمى تا خلق را مرگ نبايستى ديد ، كاشكى حساب همهء خلق با من بكردى تا خلق را به قيامت حساب نبايستى ديد . كاشكى عقوبت همهء خلق مرا كردى تا ايشان را دوزخ نبايستى ديد » .
و گفت : « خداوند - تعالى - دوستان خويش را به مقامى دارد كه آنجا حدّ مخلوق نبود ، و بو الحسن بدين سخن صادق است ، اگر من از لطف او سخن گويم خلق مرا ديوانه خواند چنان كه مصطفى - عليه السلام - را . اگر با عرش بگويم بجنبد ، اگر با چشمهء آفتاب بگويم از رفتن بازايستد » . و گفت : « حق - تعالى - مرا فرمود كه تو را به بدبختان ننمايم ، با آنكس نمايم كه مرا دوست دارد ، و من او را دوست دارم . اكنون مىنگرم تا كه را آورد . هركس را كه امروز در اين حرم آورد ، فردا او را آنجا با من حاضر كند ، و گفتم : الهى نزديك خود بر . از حق - تعالى - ندا آمد كه : مرا بر تو حكم است ، تو را همچنان مىدانم تا هر كه من او را دوست دارم ، بيايد و تو را ببيند و اگر نتواند آمدن نام تو او را بشنوانيم تا تو را دوست گيرد ، كه تو را از پاكى خويش آفريدم . تو را دوست ندارند به جز پاكان » . و گفت : « چون به تن به حضرت او شدم دل را بخواندم ، بيامد . پس ايمان و يقين و عقل و نفس بيامدند . دل را به ميان اين هر چهار درآوردم . يقين و اخلاص را برگرفت ، و اخلاص عمل را بگرفت تا به حق رسيدم . پس مقامى پديد آمد كه از آن خوشتر نديدم .
همه حق ديدم . پس آن هر چهار چيز كه آنجا برده بودم محتاج من گردانيد » .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢١٧