تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
كراسه‌يى در دست گفت : من سخن ازينجا گويم تو از كجا گويى ؟ گفت : وقت من وقتى است كه در سخن نگنجد » . و گفت : « خلق را اول و آخرى است ، آنچه به اوّل نكنند به آخرشان مكافات كنند . خداوند - تعالى - مرا وقتى داد كه اول و آخر به وقت من آرزومند است » . و گفت : « من نگويم كه دوزخ و بهشت نيست . من گويم كه : دوزخ و بهشت را به نزديك من جاى نيست . زيرا كه هر دو آفريده است و آنجا كه منم آفريده را جاى نيست » . و گفت : « من بنده‌ام كه هفت آسمان و زمين به نزديك من انديشهء من است هر چه گويم ثناء او بود . مرا زبر و زير نيست ، پيش و پس نيست ، راست و چپ نيست » . و گفت : « درختى است غيب و من بر شاخ آن نشسته‌ام و همهء خلق به زير سايهء آن نشسته » . و گفت : « عمر من مرا يك سجده است » . و گفت : « با خاصّ نتوانم گفت كه پرده بدرند ، و با عامّ نتوانم گفت كه به وى راهى نبرند ، و با تن خويش نتوانم گفت كه عجب آرد ، زبان ندارم كه از او با او گويم » . كسى گفت : « از اينجا كه هستى بازآى » . گفت : « نتوان آمد و ما منّا الّا له مقام معلوم » . گفت : « به عرش » . گفت : « به عرش چه كنم ؟ كه عرش اينجاست » . گفت : « وقتى بر من پديد آمد ، كه همهء آفريده بر من بگريست » . و گفت : « كسى بايستى كه ميان او و خداى حجابى نبودى تا من بگفتمى كه : خداى - تعالى - با محمّد چه كرده بود تا دل و زبانش بشدى و بيفتادى » . و گفت : « چون حق - تعالى - با من به لطف درآمد ، ملايكه را غيرت آمد ، بر ايشان بپوشيد و مرا نيست گردانيد از آفريده ، و از خود با خود مىكرد . اگر نه آن بودى كه او را بر چنين حكمت است و الّا كرام الكاتبين مرا نديدندى » . و گفت : « بيست سال است تا كفن من از آسمان آورده است و اندر سر ما افگنده ، و ما سر از كفن بيرون كرده و سخن مىگوييم » . و گفت : « در رحم مادر بسوختم ، چون به زمين آمدم بگداختم ، چون به حد بلاغت رسيدم پير گشتم » . و گفت : « وقتى چيزى چون قطرهء آب در دهان من مىچكيد و بازپوشيده مىشد و اگر پوشيده نگشتى من ميان