تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
تا به ثرى و از مشرق تا مغرب » . و گفت : « مرا ديدارى است اندر آدميان و ديدارى است در ملايكه و همچنين در جنّيان و در جهنده و پرنده و همهء جانوران ، و از هر چه بيافريده است از آنچه به كناره‌هاى جهان است ، نشان توانم داد بهتر از آنچه به نواحى و گرد بر گرد ماست » . و گفت : « اگر از تركستان تا به در شام كسى را خارى در انگشت شود آن از آن من است و همچنين از ترك تا شام كسى را قدم در سنگ آيد زيان آن مراست ، و اگر اندوهى در دلى است ، آن دل از آن من است » . و گفت : « شگفت نه از خويشتن دارم ، شگفت از خداوند دارم كه چندين بازار بىآگاهى من اندر اندرون پوست من پديد آورد ، پس آخر مرا از آن آگاهى داد تا من چنين عاجز ببودم در خداوندى خداى ، تعالى » . و گفت : « در اندرون پوست من دريايى است كه هرگاه كه بادى برآيد ، از اين دريا ميغ و باران سر بركند ، از عرش تا به ثرى باران ببارد » . و گفت : « خداوند مرا سفرى در پيش نهاد كه در آن سفر بيابانها و كوهها بگذاشتم ، و تل‌ها و رودها و شيب و فرازها و بيم و اميدها و كشتىها و درياها ، از ناخن و موى تا انگشت پاى همه را بگذاشتم . پس بعد از آن بدانستم كه مسلمان نيستم . گفتم : خداوند ! به نزديك خلق مسلمانم ، و به نزديك تو زنّار دارم . زنّارم ببر تا پيش تو مسلمان باشم » . و گفت : « بايد كه زندگانى چنان كنيد كه جان شما بيامده باشد و در ميان لب و دندان ايستاده كه چهل سال است تا جان من ميان لب و دندان ايستاده است » . گفتند : « سخن بگوى » . گفت : « اين جايگاه كه من ايستاده‌ام مىتوانم گفت ؟ اگر آنچه مرا با او است بگويم چون آتش بود كه در پنبه افگنى ، دريغ مىدارم كه با خويشتن باشم در سخن او به زبان خويش گفتن ، و شرم مىدارم كه با او ايستاده باشم ، سخن تو گويم » . و گفت : « در اين مقام كه خدا مرا داده است خلق زمين و ملائكه آسمان را راه نيست . اگر بدين جاى چيزى بينم جز از شريعت مصطفى ، از آنجا بازپس آيم . كه من در كاروانى نباشم كه اسفهسالار آن محمّد نباشد » . و گفت : « پيرى