ستردن ؟ » . گفت : « توانم » و چشم پرآب كرد و خواجه را بازگذاشت تمام ناشده . گفت : « برخيز كه چون حديث خداى آمد ، همه در باقى شد » . مرا بنشاند و بوسه بر سرم مىداد . و موى باز كرد . پس كاغذى به من داد . در آنجا قراضهاى چند بود . و گفت : « اين را به حاجت خود صرف كن » . با خود نيّت كردم كه اوّل فتوحى كه مرا باشد ، به جاى او مروّت كنم . بسى بر نيامد كه از بصره صرّهيى زر برسيد . پيش او بردم . گفت : « چيست ؟ » . گفتم : « نيّت كرده بودم
كه هر فتوحى كه اوّل مرا رسد ، به تو دهم . اين آمده است » . گفت : « اى مرد ! از خداى شرم ندارى ؟ كه مرا گفتى : از براى خدا مويم باز كن ، و پس مرا چيزى مىدهى . كه را ديدى كه از براى خدا كارى كرد و بدان مزد گرفت ؟ » .
و گفت : وقتى در شب به نماز مشغول شدم . هر چند جهد كردم ، نفس در يك سجده با من موافقت نكرد و هيچ تفكّر نيز نتوانستم كرد . دل تنگ شدم . خواستم كه از خانه بيرون آيم . چون در بگشادم ، جوانى را ديدم گليمى پوشيده و بر در سراى سر در گليم كشيده . چون مرا ديد ، گفت : « تا اين ساعت در انتظار تو بودم » . گفتم : « پس تو بودهاى كه مرا بىقرار كردى ؟ » . گفت : « آرى . مسئله مرا جواب ده : چه گويى در نفس كه هرگز درد او داروى او گردد ؟ » . گفتم : « گردد ، چون مخالفت هواى خود كند » . چون اين بگفتم ، به گريبان فرونگريست و گفت : « اى نفس ! چندين بار همين جواب از من شنيدى ، اكنون از جنيد بشنو » . برخاست و برفت و ندانستم كه از كجا آمده بود و به كجا شد ؟ .
جنيد گفت : « يونس چندان بگريست كه نابينا شد و چندان در نماز بايستاد كه پشتش دو تا گشت » . و گفت : « به عزّت تو ، كه اگر ميان من و خدمت تو دريايى آتش بود و راه بر آنجا باشد ، من درآيم از غايت شوق كه به حضرت تو دارم » .
نقل است كه علىّ سهل - رحمه اللّه - نامهيى نوشت به جنيد كه : « خواب غفلت است و قرار ، چنان بايد كه محبّ را خواب و قرار نباشد . اگر بخسبد ، از مقصود بازماند و از خود و وقت خود غافل شود ، چنان كه حق - تعالى - به داود عليه السّلام وحى فرستاد كه : دروغ گفت آن كه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 17
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧