مىدانم با خلق بگويم تا سنگسارت كنند ؟ » . شيخ گفت : « اى بار خداى ! خواهى تا آنچه از رحمت تو مىدانم و از كرم تو مىبينم با خلق بگويم تا ديگر هيچكس سجودت نكند ؟ » . آواز آمد : « نه از تو نه از من » . و يكبار مىگفت : « الهى ملكالموت را به من مفرست ، كه من جان به وى ندهم كه نه از او ستدهام تا باز به دو دهم ، من جان از تو ستدهام و جز تو به كسى ندهم » .
و گفت : « سر به نيستى خود فروبردم چنان كه هرگز واديد نيايم ، تا سر به هستى تو برآرم چنان كه به تو به يكذرّه بدانم » . و گفت : « در سرّم ندا آمد كه : ايمان چيست ؟
گفتم : خداوندا ! آن ايمان كه دادى ، مرا تمام است » . و گفت : « ندا آمد كه تو مايى و ما تو ما مىگوييم : نه ! تو خداوندى و ما بندهء عاجز ؟ » . و گفت : « از حضرت خطاب مىآمد كه :
مترس كه ما تو را از خلق نخواستهايم » . و گفت : « خداى - عزّ و جلّ - از خلق نشان بندگى خواست و از من نشان خداوندى » . و گفت : « چون به گرد عرش رسيدم ، صفصف ملائكه پيشباز مىآمدند و مباهات مىكردند كه : ما كرّوبيانيم و معصومانيم . من گفتم : ما هواللّهيانيم . ايشان همه خجل گشتند و مشايخ شاد شدند به جواب دادن من ايشان را » . و گفت : « خداوند - تعالى - در فكرت به من بازگشاد كه تو را از شيطان بازخريدهام ، به چيزى كه آن را صفت نبود ، پس بدانكه او را چون دارى » .
و گفت : « همهء چيزها را غايت بدانم الّا سه چيز را هرگز غايت ندانستم : غايت كيد نفس ندانستم و غايت درجات مصطفى - عليه السلام - و غايت معرفت » . و گفت :
« مرا چون پارهء خاك جمع كردند . پس بادى به انبوه درآمد و هفت آسمان و زمين از من پر كرد و من خود ناپديد » . و گفت : « خداوند ما را قدمى داد كه به يكقدم از عرش تا به ثرى شديم و از ثرى به عرش بازآمديم . پس بدانستيم كه هيچ جاى نرفتهايم . خداوند ندا كرد كه : آنكس را كه قدم چنين بود او كجا رسيده باشد ؟ من نيز گفتم : دراز سفرا كه ماييم و كوتاه سفرا كه ماييم ! چند همىگردم از پس خويش ؟ » . و گفت : « چهار هزار كلام از خدا بشنودم كه اگر به ده
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 212
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢١٢