تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
كنى ما از آن بىنيازيم ، و ليكن مادرت از آن بىنياز نيست كه برادرت خدمت كند » . نقل است كه چهل سال شيخ سر بر بالين ننهاد . همچنين در اين مدت نماز بامداد بر وضوى نماز خفتن كرد . روزى ناگاه بالشى خواست . اصحاب شاد گشتند . گفتند : « شيخا چه افتاد ؟ » . گفت : « بو الحسن استغنا و بىنيازى خداى - تعالى - امشب بديد و مصطفى گفته است - صلّى اللّه عليه و سلّم - كه هر كه دو ركعت نماز بكند و هيچ انديشهء دنيا بر خاطرش نگذرد ، در همه گناه از وى بريزد چنان كه آن روز كه از مادر زاده بود » . احمد حنبل به حكم اين حديث اين نماز بگزارد كه هيچ انديشهء دنيا بر او گذر نكرد ، و چون سلام داد پسر را بشارت داد كه : « آن نماز بگزاردم چنان كه انديشهء دنيا در نيامد » . مگر اين حكايت شيخ را بگفتند . شيخ گفت : « اين بو الحسن كه در اين كلاته نشسته است سى سال است تا به دون حق يك انديشه بر خاطر او گذر نكرده است » . نقل است كه روزى مرقّع‌پوشى از هوا درآمد ، پيش شيخ پا بر زمين مىزد و مىگفت : « جنيد وقتم و شبلى وقتم ، و بايزيد وقتم » . شيخ برپاخاست و پا به زمين زد و گفت : « مصطفى وقتم و خداى وقتم » - و معنى همان است كه در انا الحقّ حسين منصور شرح دادم كه محو بود ، و گويند كه عيب بر اولياء نرود از خلاف سنت ، چنان كه گفت : - عليه السلام - انّى لاجد نفس الرّحمن من قبل اليمن . نقل است كه روزى در حالت انبساط كلماتى مىگفت : به سرّش ندا آمد كه : « بو الحسنا ! نمىترسى از خلق ؟ » . گفت : « الهى برادرى داشتم ، او از مرگ همىترسيدى ، اما من نترسم » . گفت : « شب نخستين از منكر و نكير ترسى ؟ » . گفت : « اشتر كه چهار دندان شود از آواز جرس نترسد » . گفت : « از قيامت و صعوبات او ترسى ؟ » . گفت : « مىانديشم كه فردا چون مرا از خاك برآرى و خلق را در عرصات حاضر كنى ، من در آن موقف پيراهن بو الحسنى خود از سر بركشم و در درياى وحدانيّت غوطه خورم تا همه واحد بود و بو الحسن نماند ، موكّل خوف و مبشّر رجا بر من بازننشيند » . نقل است كه شبى نماز همىكرد ، آوازى شنود كه : « هان بو الحسنو ! خواهى كه آنچه از تو