تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
پيغامبر زيادت است و بو جهل و بو لهب و چندان منكران او را همىديدند و از اهل شقاوت‌اند » . شيخ گفت محمود را كه : « ادب نگه دار و تصرف در ولايت خويش كن ، كه مصطفى را - عليه السلام - نديد جز چهار يار او و صحابهء او و دليل بر اين چيست ؟ قوله - تعالى -
وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ
» . محمود را اين سخن خوش آمد . گفت : « مرا پندى ده » . گفت : « چهار چيز نگه دار : اول پرهيز از مناهى ، و نماز به جماعت ، و سخاوت ، و شفقت بر خلق خدا » . محمود گفت : « مرا دعائى بكن » . گفت : « خود در اين گه دعا مىكنم : اللّهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات » . گفت : « دعاء خاص بگو » . گفت : « اى محمود عاقبتت محمود باد » . پس محمود بدره‌يى زر پيش شيخ نهاد . شيخ قرص جوين پيش نهاد . گفت : « بخور » . محمود همىخاويد و در گلوش مىگرفت . شيخ گفت : « مگر حلقت مىگيرد ؟ » . گفت : « آرى » . گفت : « مىخواهى كه ما را ، اين بدرهء زر تو گلوى ما بگيرد ؟ برگير كه اين را سه طلاق داده‌ايم » . محمود گفت : « در چيزى كن البته » . گفت : « نكنم » . گفت : « پس مرا از آن خود يادگارى بده » . شيخ پيراهن عودى از آن خود به دو داد . محمود چون بازهمىگشت گفت : « شيخا خوش صومعه‌يى دارى » . گفت : « آن همه دارى ، اين نيز همىبايدت ؟ » . پس در وقت رفتن شيخ او را برپاخاست . محمود گفت : « اول كه آمدم التفات نكردى ، اكنون برپاى مىخيزى ؟ اين همه كرامت چيست ؟ و آن چه بود ؟ » . شيخ گفت : « اول در رعونت پادشاهى و امتحان درآمدى ، و به آخر در انكسار و درويشى مىروى ، كه آفتاب دولت درويشى بر تو تافته است . اول براى پادشاهى تو برنخاستم . اكنون براى درويشى برمىخيزم » . پس سلطان برفت به غزا در آن وقت ، به سومنات شد . بيم آن افتاد كه شكسته خواهد شد . ناگاه از اسب فرودآمد و به گوشه‌يى شد و روى به خاك نهاد و آن پيراهن شيخ بر دست گرفت و گفت : « الهى ! به حق آبروى خداوند اين خرقه كه ما را بر اين كفّار ظفر دهى ، كه هر چه از غنيمت بگيرم به درويشان دهم » . ناگاه از جانب كفّار غبارى و ظلمتى پديد آمد تا همه تيغ در يكديگر نهادند و مىكشتند و