تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
متفرّق مىشدند ، تا كه لشكر اسلام ظفر يافت و آن شب ، محمود به خواب ديد كه شيخ مىگفت : « اى محمود آبروى خرقهء ما بردى بر درگاه حق ، كه اگر در آن ساعت درخواستى ، جملهء كفّار را اسلام روزى كردى » . نقل است كه شيخ يك شب گفت : « امشب در فلان بيابان راه مىزنند و چندين كس را مجروح گردانيدند » . و از آن حال پرسيدند ، راست همچنان بود . و اى عجب ! همين شب سر پسر شيخ بريدند و در آستانهء او نهادند و شيخ هيچ خبر نداشت . زنش كه منكر او بود ، مىگفت : « چه گويى كسى را كه از چندين فرسنگ خبر بازمىدهد و خبرش نباشد كه سر پسر بريده باشند و در آستانه نهاده ؟ » . شيخ گفت : « آرى ، آن وقت كه ما آن مىديديم ، پرده برداشته بود و اين وقت كه پسر را مىكشتند ، پرده فروگذاشته بودند » . پس مادر سر پسر را بديد ، گيسو ببريد و بر آن سر نهاد و نوحه آغاز كرد . شيخ نيز پاره‌يى از محاسن ببريد و بر آن سر نهاد . گفت : « اين كار هر دو پاشيده‌ايم ما را هر دو افتاده است . تو گيسو بريدى ، من نيز ريش ببريدم » . نقل است كه وقتى شيخ در صومعه نشسته بود با چهل درويش ، و هفت روز بود كه هيچ طعام نخورده بودند . يكى بر در صومعه آمد با خروارى آرد و گوسفندى و گفت : « اين صوفيان را آورده‌ام » . چون شيخ بشنود گفت : « از شما هر كه نسبت به تصوّف درست مىتواند كرد بستاند . من بارى زهره ندارم كه لاف تصوّف زنم » . همه دم در كشيدند ، تا مرد آن آرد و آن گوسفند بازگردانيد . نقل است كه شيخ گفت : « دو برادر بودند و مادرى ، هر شب يك برادر به خدمت مادر مشغول شدى و يك برادر به خدمت خداوند مشغول بود . آن شخص كه به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدايش خوش بود . برادر را گفت : امشب نيز خدمت خداوند به من ايثار كن . چنان كرد . آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد . در خواب ديد كه آوازى آمد كه : برادر تو را بيامرزيديم و تو را به دو بخشيديم . او گفت : آخر من به خدمت خداى مشغول بودم و او به خدمت مادر ، مرا در كار او مىكنيد ؟ گفتند : زيرا كه آنچه تو مى