زن شود ؟ » . گفت : « نه » . گفت : « اگر زنى جامهء مردى هم درپوشد ، هرگز مرد شود ؟ » . گفت : « نه » . گفت : « تو نيز اگر در اين راه مرد نهاى ، بدين مرقّع پوشيدن مرد نگردى » .
نقل است كه شخصى بر شيخ آمد و گفت : « دستورى ده تا خلق را به خدا دعوت كنم » . گفت : « زنهار تا به خويشتن دعوت نكنى » . گفت : « شيخا خلق را به خويشتن دعوت توان كرد ؟ » . گفت : « آرى كه كسى ديگر دعوت كند و تو را ناخوش آيد نشان آن باشد كه دعوت به خويشتن كرده باشى » .
نقل است كه وقتى سلطان محمود وعده داده بود اياز را : « خلعت خويش را در تو خواهم پوشيدن و تيغ برهنه بالاى سر تو به رسم غلامان من خواهم داشت » . چون محمود به زيارت شيخ آمد ، رسول فرستاد كه شيخ را بگوييد كه : « سلطان براى تو از غزنين بدينجا آمد ، تو نيز براى او از خانقاه به خيمهء او درآى » . و رسول را گفت : « اگر نيايد اين آيت برخوانيد : قوله تعالى :
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
» . رسول پيغام بگزارد . شيخ گفت : « مرا معذور داريد » . اين آيت بر او خواندند .
شيخ گفت : « محمود را بگوييد كه چنان در اطيعوا اللّه مستغرقم كه در اطيعوا الرّسول خجالتها دارم ، تا به اولى الامر چه رسد » . رسول بيامد و به محمود بازگفت . محمود را رقّت آمد و گفت : « برخيزيد ، كه او نه از آن مرد است كه ما گمان برده بوديم » . پس جامهء خويش را به اياز داد و [ او ] درپوشيد ، و ده كنيزك را جامهء غلامان در بر كرد ، و خود به سلاح دارى اياز پيش و پس مىآمد امتحان را . رو به صومعهء شيخ نهاد . چون از در صومعه درآمد و سلام كرد ، شيخ جواب داد اما برپانخاست . پس روى به محمود كرد و در اياز ننگريد . محمود گفت : « برپاىنخاستى سلطان را ؟ و اين همه دام بود » . شيخ گفت : « دام است اما مرغش تو نهاى » . پس دست محمود بگرفت و گفت : « فرا پيش آى ، چون تو را فرا پيش داشتهاند » . محمود گفت : « سخنى بگو » . گفت : « اين نامحرمان را بيرون فرست » .
محمود اشارت كرد تا نامحرمان همه بيرون رفتند . محمود گفت : « مرا از بايزيد حكايتى برگو » . شيخ گفت « بايزيد چنين گفته است كه : هر كه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد » .
محمود گفت : « از قدم