تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
خشت پخته بودم چون به خرقان رسيدم ، گوهر بازگشتم » . نقل است كه شيخ بوسعيد گفت بر منبر - و پسر شيخ بو الحسن آنجا حاضر بود - كه : « كسانى كه از خود نجات يافتند و پاك از خود بيرون آمدند ، از عهد نبوّت الى يومنا هذا ، به عقدى رسيدند و اگر خواهيد جمله برشمرم . و اگر كس از خود پاك شد ، پدر اين خواجه است » . و اشارت به پسر بو الحسن كرد . و استاد ابو القاسم قشيرى گفت : « چون به ولايت خرقان درآمدم ، فصاحتم برسيد و عبارتم نماند از حشمت آن پير ، تا پنداشتم كه از ولايت خود معزول شدم » . نقل است كه بوعلى سينا به آوازهء شيخ عزم خرقان كرد . چون به وثاق شيخ آمد شيخ به هيزم رفته بود . پرسيد كه : « شيخ كجاست ؟ » . زنش گفت : « آن زنديق كذاب را چه مىكنى ؟ » . همچنين بسيار جفا گفت شيخ را . كه زنش منكر او بودى ، حالش چه بودى ! بوعلى عزم صحرا كرد تا شيخ را بيند ، شيخ را ديد كه همىآمد و خروارى درمنه بر شيرى نهاده . بوعلى از دست برفت . گفت : « شيخا اين چه حالت است ؟ » . گفت : « آرى تا ما بار چنان گرگى نكشيم - يعنى زن - شيرى چنين بار ما نكشد » . پس به وثاق بازآمد . بوعلى بنشست و سخن آغاز كرد و بسى گفت . شيخ پاره‌يى گل در آب كرده بود تا ديوارى عمارت كند . دلش بگرفت . برخاست و گفت : « مرا معذور دار كه اين ديوار را عمارت مىبايد كرد و بر سر ديوار شد . ناگاه تبر از دستش بيفتاد . بوعلى برخاست تا آن تبر به دستش بازدهد . پيش از آن كه بوعلى آنجا رسد آن تبر برخاست و به دست شيخ باز شد . بوعلى يك‌بارگى اينجا از دست برفت ، و تصديقى عظيم بدين حديثش پديد آمد تا بعد از آن ، طريقت به فلسفه كشيد چنان كه معلوم هست . نقل است كه عضد الدولة را كه وزير بود در بغداد درد شكم برخاست . جملهء اطبّا را جمع كردند ، در آن عاجز ماندند ، تا آخر نعلين شيخ به شكم او فرونياوردند ، حق تعالى شفا نداد . نقل است كه مردى آمد و گفت : « خواهم كه خرقه پوشم » . شيخ گفت : « ما را مسئله‌يى است ، اگر آن را جواب دهى شايستهء خرقه باشى » . گفت : « اگر مرد چادر زنى در سر گيرد