تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
گشاده بيند و از زير تا تحت الثّرى » . پس اصحاب را گفت : « اگر از شما پرسند كه : رقص چرا مىكنيد ؟ بگوييد بر موافقت آن كسان برخاسته‌ايم كه ايشان چنين باشند و اين كمترين پايه است در اين باب » . نقل است كه شيخ بو سعيد و شيخ ابو الحسن خواستند كه بسط آن يك بدين آيد و قبض اين يك بدان شود . يكديگر را در برگرفتند ، هر دو صفت نقل افتاد . شيخ بو سعيد آن شب تا روز سر به زانو نهاده بود و مىگفت و مىگريست و شيخ ابو الحسن همهء شب نعره همىزد و رقص همىكرد . چون روز شد ، شيخ ابو الحسن بازآمد و گفت : « اى شيخ اندوه به من بازده كه ما را با آن اندوه خود خوش‌تر است » . تا ديگر بار نقل افتاد . پس بو سعيد را گفت : « فردا به قيامت درميا ، كه تو همه لطفى ، تاب نيارى . تا من نخست بروم و فزع قيامت بنشانم ، آنگاه تو درآى » . پس گفت : « خدا كافرى را آن قوّت داده بود كه چهار فرسنگ كوهى بريده بود و مىشد تا بر سر لشكر موسى زند ، چه عجب اگر مؤمنى را آن قوّت بدهد كه فزع قيامت بنشاند ؟ » . پس شيخ بو سعيد بازگشت و سنگى بود بر درگاه ، محاسن در آنجا ماليد . شيخ بو الحسن از بهر احترام او را فرمود تا آن سنگ را بركندند و به محراب بازآوردند . پس چون شب درآمد بامداد آن سنگ باز به جاى خود آمده بود . ديگرباره به محراب بازبردند . ديگر شب همچنان به درگاه بازآمده بود . همچنين تا سه بار . بو الحسن گفت : « اكنون همچنان بر درگاه بگذاريد كه شيخ ابو سعيد لطف بسى مىكند » . پس بفرمود تا راه از آنجا برانداختند و درى ديگر بگشادند . پس شيخ بو الحسن چون به وداع او آمد ، گفت : « من تو را به ولايت عهد خويش برگزيدم كه سى سال بود كه از حق مىخواستم كسى را تا سخنى چند از آنچه در دل دارم با او گويم كه كسى محرم نمىيافتم كه به دو بگويم ، چنان كه او واشنود ، تا كه تو را فرستادند » . لاجرم شيخ بو سعيد آنجا سخن نگفته است زيادتى . گفتند : « چرا آنجا سخن نگفتى ؟ » . گفت : « ما را به استماع فرستاده بودند » . پس گفت : « از يك بحر يك عبارت كننده بس » . و گفت : « من