تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 205

مساهمون:

ص٢٠٥
گويد كه : « مرا بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند . در همهء راه با خود انديشه همىكردم كه : به همه حال بر اين پاى من ترك ادبى رفته است . چون در ميان شهر رسيدم گفتند : مردمان سنگ بر بام آورده‌اند تا در تو اندازند . اندر اين ساعت مرا كشف افتاد كه : روزى سجادهء شيخ باز مىانداختم سر پاى من بدانجا بازآمد ، در حال ديدم كه دستهاى ايشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت » . نقل است كه چون شيخ بوسعيد بر شيخ رسيد ، قرصى چند جوين بود معدود كه زن پخته بود ، شيخ او را گفت : « ايزارى بر زبر اين قرصها انداز و چندان كه مىخواهى بيرون مىگير و ايزار برمگير » . زن چنان كرد . نقل است كه چون خلق بسيار گرد آمدند ، قرص چندان كه خادم همىآورد ديگر باقى بود ، تا يك‌بار ايزار برداشتند ، قرصى نماند . شيخ گفت : « خطا كردى ، اگر ايزار برنگرفتى همچنان تا قيامت قرص از آن زير بيرون مىآوردندى » . چون از نان خوردن فارغ شدند ، شيخ بو سعيد گفت : « دستورى بود تا چيزى برگويند ؟ » . شيخ گفت : « ما را پرواى سماع نيست ، ليكن بر موافقت تو بشنويم » . به دست بر بالشى مىزدند و بيتى برگفتند ، و شيخ در همهء عمر خويش همين نوبت به سماع نشسته بود . مريدى بود شيخ را ابو بكر خرقى گفتندى و مريدى ديگر . در اين هر دو چندان سماع اثر كرد كه رگ شقيقهء هر دو برخاست و سرخى روان شد . بوسعيد سر برآورد و گفت : « اى شيخ وقت است كه برخيزى » . شيخ برخاست و سه بار آستين بجنبانيد و هفت بار قدم بر زمين زد . جملهء ديوارهاى خانقاه در موافقت او در جنبش درآمدند . بوسعيد گفت : « باش كه بناها خراب شوند » . پس گفت : « به عزت اللّه كه آسمان و زمين موافقت تو را در رقص‌اند » . چنين نقل كرده‌اند كه در آن حوالى چهل روز طفلان شير فرا نستدند . نقل است كه شيخ بو سعيد گفت : « شبلى و اصحاب وى در سايهء طوبى موافقت كردند و من گوشهء مرقّع شبلى ديدم در آن ساعت كه در وجد بود و طواف همىكرد » . پس شيخ گفت : « اى بوسعيد ! سماع كسى را مسلّم بود كه از زبر تا عرش
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 205 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون