تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
خداى را ياد كنيد سود ندارد » . نقل است كه مريدى از شيخ درخواست كرد كه : « مرا دستورى ده تا به كوه لبنان شوم و قطب عالم را بينم » . شيخ دستورى داد . چون به لبنان رسيد ، جمعى ديد نشسته روى به قبله و جنازه‌يى در پيش ، و نماز نمىكردند . مريد پرسيد كه : « چرا بر جنازه نماز نمىكنيد ؟ » . گفتند : « تا قطب عالم بيايد ، كه روزى پنج بار قطب اينجا امامت كند » . مريد شاد شد . يك زمان بود ، همه از جاى بجستند . گفت : « شيخ را ديدم كه در پيش استاد و نماز بكرد و مرا دهشت افتاد . چون به خود بازآمدم مرده را دفن كردند . شيخ برفت . گفتم : اين شخص كه بود ؟ گفتند : ابو الحسن خرقانى . گفتم : كى بازآيد ؟ گفتند : به وقت نماز ديگر . من زارى كردم كه : من مريد اويم و چنين سخن گفته‌ام . شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدتى شد تا در سفرم . پس چون وقت نماز ديگر درآمد ، ديگرباره شيخ را ديدم ، در پيش شد . چون سلام بداد من دست به دو در زدم و مرا دهشت افتاد و چون به خود بازآمدم خود را بر سر چهار سوى رى ديدم ؛ روى به خرقان آوردم . چون نظر شيخ بر من افتاد ، گفت : شرط آن است كه آنچه ديدى اظهار نكنى ، كه من از خداى درخواست كرده‌ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق بازپوشاند ، و از آفريده مرا هيچ‌كس نديد مگر زنده‌اى و آن بايزيد بود » . نقل است كه امامى به سماع احاديث مىشد به عراق . شيخ گفت : « اينجا كس نيست كه اسنادش عالىتر است ؟ » . گفت : « نه همانا » . شيخ گفت : « مردى امّىام ، هر چه حق - تعالى - مرا داد منّت ننهاد و علم خود مرا داد منت نهاد » . گفت : « اى شيخ تو سماع از كه دارى ؟ » . گفت : « از رسول ، عليه السلام » . مرد را اين سخن مقبول نيامد . شبانه به خواب ديد مهتر را - صلى اللّه عليه - كه گفت : « جوانمردان راست گويند » . ديگر روز بيامد و سخن آغاز كرد به حديث خواندن . جايى بودى كه شيخ گفتى : « اين حديث پيغامبر نيست » . گفتى : « به چه دانستى ؟ » . شيخ گفت : « چون تو حديث آغاز كردى دو چشم من بر ابروى پيغامبر بود - عليه السلام - چون ابرو دركشيدى ، مرا معلوم شدى كه از اين حديث تبرّا مىكند » . عبد اللّه انصارى