در نهادم ، قدم او در پيش ديدهام تا به جايى كه دو سال است تا مىخواهم در بسطام پيش از او به خاك بايزيد رسم ، نمىتوانم . كه او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پيش از من آنجا رسيده » . مگر روزى در اثناى سخن شيخ گفته است : « هر كه طالب اين حديث است قبلهء جمله اين است » . و اشارت به انگشت كالوج كرد - چهار انگشت بگرفته و يكى بگشوده - آن سخن با شيخ المشايخ مگر بگفته بودند .
او از سر غيرت بگفته است كه : « چون قبلهء ديگر پديد آمد ، ما اين قبله را ، راه فروببنديم » . بعد از آن راه حج بسته آمد كه در آن سال هر كه رفت سببى افتاد كه بعضى هلاك شدند و بعضى را بزدند و بعضى نرسيدند ، تا ديگر سال درويشى شيخ المشايخ را گفت : « خلق را از خانهء خدا بازداشتن چه معنى دارد ؟ » . تا شيخ المشايخ اشارتى كرد تا راه گشاده شد . بعد از آن درويشى گفت : « اين بر چه نهيم ؟ كه آن همه خلق هلاك شدند » .
گفت : « آرى ، جايى كه پيلان را پهلو به هم بسايند سارخكى چند فروشوند ، باكى نبود » .
نقل است كه وقتى جماعتى به سفرى همىشدند . به دو گفتند : « شيخا ! راه خايف است ، ما را دعائى بياموز تا اگر بلايى پديد آيد آن دفع شود » . شيخ گفت : « چون بلاء روى به شما نهد از ابو الحسن ياد كنيد » . قوم را آن سخن خوش نيامد . آخر چون برفتند راهزنان پيش آمدند و قصد ايشان كردند . يكتن از ايشان در حال از شيخ ياد كرد و از چشم ايشان ناپديد شد . عيّاران فرياد گرفتند كه : « اينجا مردى بود ، كجا شد ؟ او را نمىبينيم و نه بار و ستور او را » . تا بدان سبب به دو و قماش او هيچ آفت نرسيد و ديگران برهنه و مال برده بماندند . چون مرد را بديدند به سلامت ، به تعجب بماندند تا او گفت سبب چه بود . چون پيش شيخ بازآمدند ، بپرسيدند كه : « براى اللّه را آن سرّ چيست ؟ كه ما همه خداى را خوانديم كار ما برنيامد ، و اين يكتن تو را خواند ، از چشم ايشان ناپديد شد » . شيخ گفت : « شما كه حق را خوانديد به مجاز خوانديد ، و ابو الحسن به حقيقت .
شما بو الحسن را ياد كنيد ، بو الحسن براى شما خداى را ياد كند ، كار شما برآيد ؛ كه اگر به مجاز و عادت
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 203
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٠٣