دار ، كه مردى امّىام و از شريعت چيزى نمىدانم و قرآن نياموختهام » . آوازى آمد : « اى ابو الحسن ! آنچه مرا دادهاند از بركات تو بود » . گفت : « تو به صد و سى و اند سال پيش از من بودى » . گفت : « بلى و ليكن چون به خرقان گذر كردمى ، نورى ديدمى كه از خرقان به آسمان بر مىشدى و سى سال بود تا به خداوند به حاجتى درمانده بودم ، به سرّم ندا كردند كه : اى بايزيد ! به حرمت آن نور را به شفيع آر تا حاجت برآيد . گفتم :
خداوندا ! آن نور كى است و كجا است ؟ هاتفى آواز داد ، كه : آن نور بندهء خاصّ است و او را ابو الحسن گويند . آن نور را شفيع آر تا حاجت تو برآيد . شيخ گفت : چون به خرقان رسيدم در بيست و چهارم روز جملهء قرآن بياموختم » . و به روايتى ديگر است كه :
« بايزيد گفت : فاتحه آغاز كن ، چون به خرقان رسيدم ، قرآن ختم كردم » .
نقل است كه باغكى داشت . يكبار بيل فروبرد ، نقره برآمد ، دوم بار فروبرد ، زر برآمد ، سوم بار فروبرد مرواريد و جواهر برآمد . ابو الحسن گفت : « خداوندا ! ابو الحسن بدين فريفته نگردد . من به دنيا از چون تو خداوندى برنگردم » . و گاه بودى كه گاو مىبستى چون وقت نماز درآمدى شيخ در نماز شدى و گاو همچنان شيار مىكردى تا وقتى كه شيخ بازآمدى .
نقل است كه عمر بو العبّاسان شيخ را گفت : « بيا تا هر دو دست يكديگر گيريم و از زير اين درخت بجهيم » - و آن درختى بود كه هزار گوسفند در سايهء او بخفتى - شيخ گفت : « بيا تا هر دو دست لطف حق گيريم و بالاى هر دو عالم بجهيم كه نه به بهشت التفات كنيم و نه به دوزخ » .
روزى شيخ المشايخ پيش آمد ، طاسى پرآب پيش شيخ نهاده بود . شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهى زنده بيرون آورد . شيخ ابو الحسن گفت : « از آب ماهى نمودن سهل است ، از آب آتش بايد نمودن » شيخ المشايخ گفت : « بيا تا بدين تنور فروشويم تا زنده ، كى برآيد ؟ » شيخ گفت : « يا عبد اللّه بيا تا به نيستى خود فروشويم تا به هستى او كه برآيد ؟ » . شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت .
نقل است كه شيخ المشايخ گفت سى سال است كه از بيم شيخ ابو الحسن نخفتهام و در هر قدم كه پا
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٠٢