تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
كه به مجلس بوعلى دقّاق رسيده‌ام . مرا گفتندى : به مجلس او رسيده‌اى ؟ گفتم : آرى . گفتند : او را به بهشت بريد » . رحمة اللّه عليه .

79 - 7 ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى ، رحمة اللّه عليه

آن بحر اندوه ، آن راسخ‌تر از كوه ، آن آفتاب الهى ، آن آسمان نامتناهى ، آن اعجوبهء ربّانى ، آن قطب وقت ، ابو الحسن خرقانى - رحمة اللّه عليه - سلطان سلاطين مشايخ بود و قطب اوتاد و ابدال عالم ، و پادشاه اهل طريقت و حقيقت ، و متمكّن كوه صفت و متعيّن معرفت . دايم به دل در حضور و مشاهده ، و به تن در خضوع رياضت و مجاهده بود ، و صاحب اسرار حقايق و عالىهمّت و بزرگ مرتبه . و در حضرت آشنايى عظيم داشت ، و در گستاخى كرّوفرّى داشت كه صفت نتوان كرد . نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى . به سر ريگ - كه آنجا قبور شهدا است - چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى . مريدان از وى سؤال كردند كه « شيخا ما هيچ بوى نمىشنويم » . گفت : « آرى كه از اين ديه دزدان بوى مردى مىشنوم ، مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن ، به سه درجه از من پيش بود . بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند » . نقل است كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بكردى و روى به خاك بايزيد نهادى و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى : « بار خدايا ! از آن خلعت كه بايزيد را داده‌اى ، ابو الحسن را بويى ده » . و آنگاه بازگشتى وقت صبح را به خرقان بازآمدى و نماز بامداد به جماعت به خرقان دريافتى بر طهارت نماز خفتن . نقل است كه وقتى دزدى به سر بازمىشده بود ، تا پى او نتوانند ديدن و نتوانند برد . شيخ گفته بود : « من در طلب اين حديث كم از دزدى نتوانم بود » . تا بعد از آن از خاك بايزيد به سر بازمىشده بود و پشت بر خاك او نمىكرد ، تا بعد از دوازده سال از تربت آواز آمد كه : « اى ابو الحسن ! گاه آن آمد كه بنشينى » . شيخ گفت : « اى بايزيد ! همى همّتى باز