داشتم كه ياد كردمى . مرا در عرق بازداشت تا آنگاهكه همهء گوشت از رويم فروافتاد » . گفتند : « آن چه بود ؟ » . گفت : « در كودكى به امردى نگرسته بودم . مرا نيكو آمده بود » . و يكبار ديگرش به خواب ديدند كه عظيم بىقرارى مىكرد و مىگريست . گفتند : « اى استاد چه بوده است ؟ مگر دنيا مىبايدت ؟ » . گفت : « بلى ، و لكن نه براى دنيا يا مجلس كه گويم ، بلكه براى آن تا ميان در بندم و عصا برگيرم و همه روز به يكيك در همىشوم و خلق را وعظ همىكنم كه : مكنيد ، كه نمىدانيد كه از كه بازمىمانيد » . و ديگرى به خواب ديد . گفت : « خداى با تو چه كرد ؟ » . گفت : « هر چه كرده بودم از بد و نيك ، جمله گرد كرد بر من به ذرّه ذرّه ، پس به كوه درگذاشت » . و يكى ديگرش به خواب ديد كه بر صراط مىگذشت ، پهناى آن پانصدساله راه بود . گفت : « اين چيست ؟ كه ما را خبر دادند كه صراط از موى باريكتر است و از تيغ تيزتر » . گفت : « اين سخن راست است ليكن به رونده بگردد ، روندهيى كه آنجا فراختر رفته باشد ، اينجا باريكش بايد رفت ، و اگر تنگتر رفته باشد اينجا فراختر بايد رفت » .
نقل است كه استاد را شاگردى بود نام او ابو بكر صيرفى . بر سر تربت استاد نشسته بود . گفت : « به خواب ديدم كه : تربت از هم باز شدى و استاد برآمدى و خواستى كه به هوا برپرد . گفتمى : كجا مىروى ؟ گفتى : همچنين گويان مىروم كه ما را در ملكوت اعلى منبرها نهادهاند » . و چنين نقل كردهاند كه به مدت يك سال اين ابو بكر بعد از نماز ديگر روز آدينه بر سر تربت استاد نشستى - يعنى كه : « به مجلس آمدهام » . و همين ابو بكر را مىآرند كه گفت : « چون قاضى بو عمر وفات كرد - و او از اقران استاد بود - به خواب ديدم كه همىرفتم تا به مجلس استاد روم . گفتندى : كجا مىروى ؟ گفتمى : به ملكوت آسمان اعلى به مجلس استاد . گفتندى : امروز مجلس نيست كه قاضى بوعمر درگذشته است » .
شيخ ابو القاسم قشيرى حكايت كرد كه : « جوانى به نزديك من آمد و همىگريست . گفتم : چه بوده است ؟ گفت : دوش به خواب ديدم كه قيامت بودى و مرا به دوزخ فرستادندى . من گفتمى : كه مرا به دوزخ مفرستيد
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص٢٠٠