« اى سرگردان مملكت امروز چون بودى ؟ و چون گذشتى ؟ هيچ جا از اندهگينى از اين حديث و هيچ جا از زير و زبرشدگان اين واقعه خبر يافتى ؟ » . همه از اين جنس مىگفتى تا كه آفتاب فروشدى ، پس از بام فرودآمدى .
و سخن او در آخر چنان شد كه كسى فهم نمىكرد و طاقت نمىداشت . لاجرم به مجلس ، مردم اندك آمدندى . چنان كه هفده هجده كس زيادت نبودندى ، چنان كه پير هرى مىگويد كه : « چون بوعلى دقّاق را سخن عالى شد ، مجلس او از خلق خالى شد » .
نقل است كه در ابتداء حال ، غلبات وجدى داشت كه هيچكس را ازين حديث مسلّم نمىداشت تا چنان شده بود كه پيوسته مىگفتى : « بار خدايا ! مرا به كاهبرگى بخش و مرا در كار مورى كن » . و در مناجات مىگفتى كه : « مرا رسوا مكن كه بسى لافها زدهام از تو بر سر منبر با اين چنين گناه كار تو ، و اگر رسوام خواهى كرد ، بارى در پيش اين مجلسيان رسوام مكن . مرا همچنان در مرقّع صوفيان رها كن و ركوه و عصايى به دستم ده كه من شيوهء صوفيان دوست مىدارم . آنگاه مرا با عصا و ركوه و مرقّع به واديى از وادىهاى دوزخ درده كه تا من ابد الابد خونابهء فراق تو مىخورم و در آن وادى نوحهء تو مىكنم و بر سر نگوسارى خويش مىگريم ، و ماتم بازماندگى خويش مىدارم ، تا بارى اگر قرب توام نبود ، نوحهء توام بود » . و مىگفت : « بار خداوندا ما ديوان خويش به گناه سياه كرديم و تو موى ما را به روزگار سپيد كردى . اى خالق سياه و سفيد ، فضل كن و سياه كردهء ما را در كار سپيد كردهء خويش كن » . و بازمىگفت : « اى خداوند ! آن كه تو را به تحقيق بداند ، طلب تو هميشه كند ، و اگر چه ، داند كه هرگزت نيابد » . و گفت : « گرفتم كه در فردوسم فرودآوردى و به مقام عالىام رسانيدى ، آن را چه كنم ، كه بهتر از اين توانستمى بود ، و نبودم » .
بعد از وفات استاد را به خواب ديدند و پرسيدند كه : « خداى - تعالى - با تو چه كرد ؟ » . گفت : « مرا به پاى بداشت و هر گناه كه بدان اقرار آوردم بيامرزيد ، مگر يك گناه كه از آن شرم
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 199
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٩٩