عدم » . و گفت : « به صفاى عبادت نتوان رسيد الا به چهار چيز : اول معرفت خداى ، دوم معرفت نفس ، سوم معرفت موت ، چهارم معرفت ما بعد الموت . هر كه خداى را بشناخت ، به حق او قيام كرد به صدق و اخلاص و صفا و عبوديّت ؛ و هر كه نفس را بشناخت به شريعت و حقيقت ، روى به مخالفت او نهاد ، و مخالفت او طاعت است مداوم ؛ و هر كه موت را بشناخت شايستگى آن ساخته گردانيد و آمدن آن را مستعد شد ؛ و هر كه ما بعد الموت را بشناخت از وعد و وعيد در خوف و رجا بماند : فلا يأمن مكر اللّه الّا القوم الخاسرون » . و گفت : « نقد در
فعل است تا صفت ، و فكرت در صفت تا موصوف ، و عبارت نقد است به اشارت و فكرت آن است كه اشارت و عبارت به دو نرسد » . و گفت : « ما دام كه بنده صاحب توحيد است ، حال او نيكوست از جهت آن كه شفيع اعظم توحيد است و هر كه توحيد ندارد كسى شفاعت او نكند ؛ و آن كه صاحب توحيد نبود لا محاله كه روزى آمرزيده شود » . و گفت : « عارف باش تا متحمّل باشى » . و گفت : « قومى را در قبض افگند ، از براى آن منكر شدند و جمعى را در بسط بداشت ، از اين جهت به وحدانيّت مقرّ آمدند » . و گفت :
« فراغت ملك است ، كه آن را غايت نيست » . و گفت : « غريب نه آن است كه كسى ندارد ، غريب آن مدبرى بود كه آخرت بفروشد » . و گفت : « قبض اوايل فناست و بسط اوايل بقا ، هر كه را در قبض انداخت باقى گردانيد » . و گفت : « از آبوگل چه آيد جز خطا ؟ و از خدا چه آيد جز عطا ؟ » . و گفت : « عارف همچون مردى است كه بر شير نشيند ، همهكس از او ترسند ، و او از همهكس بيش ترسد » .
نقل است كه يك روز در استدراج سخن مىگفت . سائل گفت : « استدراج كدام بود ؟ » . گفت : « آن نشنيدهاى كه فلان كس به مدينه كلو بازمىبرد ؟ » . ( ! )
نقل است كه آخر چندان درد در او پديد آمده بود كه هر شبگاهى بر بام خانه شدى - آن خانه كه اكنون در برابر تربت اوست و آن را بيت الفتوح گفتندى - چون بر بام شدى ، روى به آفتاب كردى و گفتى :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 198
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٩٨