بر من گماشتهاى ، آخر اين چه چيز است كه تو با من مىكنى ؟ » . شيخ برگذشت و چون به دعوت رسيد ، بفرمود تا طبقى بياراستند .
خداوند دعوت شادمان شد كه : « امروز شيخ زلّه خواهد كرد تا به خانه برد » - و او را نه خانه بود و نه اهل - چون بياراستند ، برخاست و بر سر نهاد و بر در سراى آن پيرزن ببرد و بديشان داد . ببين تا اين چه شكستن و نياز بوده باشد ؟ و يك روز مىگفته است : « اگر فردا مرا به دوزخ فرستند كفّارم سرزنش كنند كه : اى شيخ چه فرق است ميان ما و تو ؟ من گويم : جوانمردى بايد . آخر مرا روز با زارى بوده باشد . و ليكن سنت خدا اين است .
فلمّا اضاء الصّبح فرّق بيننا * و اىّ نعيم لا يكدّره الدّهر ؟
عجب اينست با سخنى چنين ، هم او مىگويد كه : « [ اگر ] بدانمى كه روز قيامت قدمى وراء من خواهد بود ، از هر چه كردهام روى بگردانمى » - اما شايد كه در آن وقت كه اين گفته باشد او را با او داده باشند تا همه محو محض عبوديّت بود و در اين وقت او را از ميان برداشته باشند ، و بر زبان او سخن مىرانده تا محو ربوبيّت بوده باشد - چنان كه نقل است كه يك روز عيد به مصلّى ، خلقى انبوه حاضر بودند . او را خوش آمد ، گفت :
« به عزّت تو ، اگر مرا خبر باشد كه از ايشان كسى پيش از من تو را بيند ، بر فور بىهيچ
توقفى جان از من برآيد » . و امّا شايد كه چون آنجا زمان نباشد ، از پيش و پس ، و از پس ديدن نباشد . شرح اين سخن دراز است : ليس عند اللّه صباح و لا مساء .
و او را كلماتى عالى است : و گفت : « نگر تا از بهر او با هيچ آفريده خصومت نكنى ، كه آنگاه دعوى كرده باشى كه تو آن تويى . و تو آن خود نيستى ، تو را خداوندى است . شغل خويش به دو بازگذار تا خود خصمى ملك خويش ، او كند » . و گفت : « چنان باش كه مرده باشى و سه روز برآمده » . و گفت : « هر كه جان خود را جاروب در معشوق نمىكند او عاشق نيست » . و گفت : « هر كه را به دون حق انس باشد در حال خود ، ضعيف باشد و هر كه