تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
خويش به جايى ننهد كه او با كسى گويد و عرضه كند به عمرو و به زيد » . نقل است كه مردى فقّاعى بود . بر در خانقاه استاده . به وقت سفره بيامدى و چيزى از آن فقّاع بياوردى و بر سفره نشستى و فقّاع به صوفيان دادى ، و چون سير بخوردندى ، آنچه فاضل آمدى ببردى . روزى بر لفظ استاد برفت كه : « اين جوانمرد وقتى صافى دارد » . شبانه استاد به خوابش ديد . گفت : جايى بالا ديدم . جملهء اركان دين و دنيا جمع شده و ميان من و ايشان بالايى بودى و من بدان بالا بازشدم . مانعى پيشم آمد تا هر چند خواستم كه بر آنجا روم نتوانستم شد . ناگاه فقّاعى بيامدى و گفتى . « بوعلى دست به من ده . كه در اين راه شيران پس روباهانند » سپس ديگر روز استاد بر منبر بود فقّاعى از در درآمد . استاد گفت : او را راه دهيد ، كه اگر دوش دستگير ما نبودى ما از بازماندگان بوديم » . فقّاعى گفت : « استاد ! هر شب ما آنجا آييم . به يك شب كه تو آمدى ما را غمزى كردى ؟ » . نقل است كه روزى يكى درآمد كه : « از جاى دور آمده‌ام نزديك تو اى استاد ! » . گفت : « اين حديث به قطع مسافت نيست . از نفس خويش گامى فراتر نه كه همهء مقصودها تو را به حاصل است » . نقل است كه يكى درآمد و شكايت كرد از دست شيطان . استاد گفت : « درخت [ تعلّق ] از ميان بركن ، تا گنجشك بر آن ننشيند ، كه تا آشيان ديو در او بود ، مرغان شيطان بر او مىنشينند » . نقل است كه بازرگانى بود خشگو نام ، مگر رنجور شد ، شيخ به عيادت او آمد . گفت : « اى فلان ! چه افتاده است ؟ » گفت : « نيم شبى برخاستم تا وضو سازم و نماز شب كنم . تابى در پشتم افتاد و دردى سخت پديد آمد و تب درپيوست » . استاد گفت : « تو را با فضول چه كار تا نماز شب كنى ؟ تا لاجرم به درد پشت مبتلا گردى . تو را مردار دنيا از خود دور بايد كرد . كسى كه سرش درد كند او را طلايى بر پاى نهند ، هرگز به نشود ؛ و چون دست نجس بود ، او آستين شويد ، هرگز پاك نگردد » . نقل است كه يك روز به خانهء مريدى شد - و آن مرد ديرگاه بود تا در انتظار او بود - چون شيخ درآمد گفت : « اى شيخ يك سخن بگويم ؟ » . گفت : « بگوى » . گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 190 | فريد الدين العطار النيسابوري / رينولد آلين نيكلسون