تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
خداوند گفت : او رضاء من مىجويد و او را اندر آن راه نيست . بدان همىگريد » . نقل است كه يك روز جوانى از در خانقاه درآمد و بنشست . گفت : « اگر كسى را انديشهء معصيتى به خاطر درآيد ، طهارت را هيچ زيان دارد ؟ » استاد بگريست و گفت : « سؤال اين جوانمرد را جواب بگوييد » . زين الاسلام گفت : « مرا خاطرى درآمد . لكن از استاد شرم داشتم كه بگويم . طهارت ظاهر را خلل نكند اما طهارت باطن را بشكند » . نقل است كه گفت : « [ مرا ] درد چشم پديد آمد چنان كه از درد مدتى بىقرار شدم ، و خوابم نيامد ، ناگاه لحظه‌يى در خواب شدم . آوازى شنيدم كه أ ليس اللّه بكاف عبده ؟ پس بيدار شدم ، دردم برفت و ديگر هرگز درد چشم نبود » . يك روز استاد بو سعيد خرگوشى و استاد بوعلى را از حمام بازآورده بودند . و هر دو بيمار بودند . استاد بوعلى به دو گفت : « چه بود اگر همچنين هر دو به سلامت نشسته باشيم تا وقت نماز درآيد . و به تعجب بماندم كه : چندين بار طهارت مىبايد كرد » - و ايشان هر دو را يك علت بود - بوسعيد دهان بر گوش استاد نهاد و گفت : « راست بدان ماند كه ستيزه همىكند ، ليكن هر چه از او بود ، خوش بود » . نقل است كه گفت : « وقتى در بيابانى پانزده شبانه روز گم شدم . چون راه بازيافتم لشكريى ديدم كه مرا شربتى آب داد . زيان‌كارى آن شربت آب ، سى سال است كه هنوز در دل من مانده است » . نقل است كه بعضى را از مريدان كه سخت‌تر بودندى ، ايشان را در زمستان به آب سرد غسل فرمودى و بعضى را كه نازك‌تر بودندى با ايشان رفق كردى و گفتى . « با هر كسى كار به قدر وسع او توان كرد » . و گفتى : « كسى كه بقالى خواهد كرد ، او را به خروار اشنان بايد اما اگر جامه خواهد شست او را ده ستير اشنان تمام بود » . يعنى : علم آن قدر تمام است كه بدان كار كنى ، اما اگر براى فروختن آموزى هرگزت كار برنيايد ، كه مقصود از علم عمل است و تواضع . چنان كه نقل است كه : روزى به مرو به دعوتش خواندند . در راه كه مىرفت از خانه‌يى نالهء پيرزنى مىآمد كه مىگفت : « بار خدايا مرا چنين گرسنه بگذاشته‌اى و چندين طفل