تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
« كى خواهى رفت ؟ » گفت : « اى بيچاره هنوز وصال نايافته آواز فراق بلند كردى ؟ » . نقل است كه روزى صوفيى پيش استاد نشسته بود . عطسه داد . گفت : « يرحمك ربّك » . صوفى در حال پاىافزار در پاى كردن گرفت بر عزم رفتن . گفتند : « حال چيست ؟ » . گفت : « چون زبان شيخ بر ما به رحمت گشاده شد ، كارى كه بايست برآمد . چه خواهد بود بيش از اين ؟ » . اين بگفت و برفت . نقل است كه روزى استاد نشسته بود و مرقّعى نو زيبا درپوشيده ، و در عهد شيخ ابو الحسن برنودى يكى بود از عقلاء مجانين . از در خانقاه درآمد پوستينى كهنهء آلوده پوشيده . استاد به طيبت مىگفت - و در مرقع خويش مىنگريست - كه : « بو الحسن به چند خريده‌اى اين پوستين ؟ » . شيخ نعره بزد و گفت : « بوعلى رعنايى مكن ، كه اين پوستين به همهء دنيا خريده‌ام و به همه بهشت بازنفروشم » . استاد سر در پيش افگند و زار بگريست ؛ و چنين گفتند كه : « ديگر هرگز با هيچ‌كس طيبت نكرد » . نقل است كه استاد گفت : « روزى درويشى در خانقاه درآمد كه : گوشه‌يى با من پردازيد تا بميرم ، او را خانه پرداختيم . در آنجا شد و چشم در گوشه‌يى گذاشت و مىگفت : اللّه اللّه ، و من پنهان گوش مىداشتم . گفت : اى ابو على ! مرا مبشول . برفتم و بازآمدم . او همان مىگفت تا جان بداد . كسى به طلب غسّال و كرباس فرستاديم ، تا نگاه كرديم او را هيچ جاى نديديم . حيران فرومانديم . گفتم : اين كس را به من نمودى خداوندا ! به زندگى بديدمش و به مردگى ناپديد شد . او كجا شد ؟ » هاتفى آواز داد كه : « چه جويى كسى را كه ملك‌الموت جست ، نيافت . حور و قصور جستند ، نيافتند » . گفتم : « خداوندا او كجا رفت ؟ » . آواز آمد : « فى مقعد صدق عند مليك مقتدر » . استاد گفت : « وقتى پيرى را ديدم ، در مسجدى خراب ، خون مىگريست ، چنان كه زمين مسجد رنگ گرفته بود . گفتم : اى پير با خويشتن رفقى بكن ، تو را چه افتاده است ؟ گفت : اى جوانمرد طاقتم برسيد در آرزوى لقاء او » . و گفت : « خداوندى بر بندهء خود خشم گرفت ، شفيعان فرا كرد تا او را عفو كرد و بنده همچنان مىگريست . شفيع گفت : اكنون اين گريستن بر چيست ؟ او تو را عفو كرد ،