پس خلق بر او زحمت كردند .
بزرگان گرد آمدند تا درس گويد و مناظره كند . گفت : « اين خود صورت نبندد ، و لكن انشاءالله كه سخنى چند گفته شود » . پس منبر نهادند . و هنوز حكايت مجلس او كنند كه آن روز چون بر منبر شد اشارت به جانب راست كرد و گفت : « اللّه اكبر » . پس روى به مقابله كرد و گفت : « رضوان من اللّه اكبر » پس اشارت به جانب چپ كرد و گفت : « و اللّه خير و ابقى » . خلق به يكبار به هم برآمدند و غريو برخاست تا چندين جنازه برگرفتند .
استاد در ميان آن مشغلهها از منبر فرودآمده بود . بعد از آن او را طلب كردند ، نيافتند . به شهر مرو رفت تا آنگاه به نشابور افتاد . درويشى گفت : « روزى به مجلس او درآمدم به نيّت آن كه بپرسم از متوكّلان ؛ و او دستارى طبرى بر سر داشت . دلم بدان ميل كرد .
گفتم : ايها الاستاد ! توكل چه باشد ؟ گفت : آن كه طمع از دستار مردمان كوتاه كنى ؛ و دستار در من انداخت » .
و گفت : « وقتى بيمار بودم . مرا آرزوى نشابور بگرفت . به خواب ديدم كه قايلى گفت كه : تو ازين شهر نتوانى رفت كه جماعتى از پريان را سخن تو خوش آمده است و به مجلس تو هر روز حاضر باشند . تو از بهر ايشان بازداشتهاى درين شهر » .
نقل است كه در ميان مردمان چون چيزى افتادى كه دل مردمان بدان مشغول
شدى ، استاد گفتى : « اين از غيرت حق است . مىخواهد كه آنچه مىرود نرود » .
نقل است كه يك روز بر سر منبر ملامت آدمى مىكرد كه : « چه سودست ؟ كه حسود و معجب و متكبر ! و آن چه بدين ماند » . سائلى گفت : « با اين همه صفات ذميمه كه آدمى دارد اما جاى دوستى دارد » . استاد گفت : « از خدا بترسيد كه مىگويد : يحبهم و يحبّونه » .
نقل است كه روزى بر سر منبر مىگفت : « خدا و خدا و خدا » . كسى گفت :
« خواجه خدا چه بود ؟ » . گفت : « نمىدانم » . گفت : « چون نمىدانى چرا مىگويى ؟ » . گفت :
« اين نگويم چه كنم ؟ » .
نقل است كه درويشى در مجلس او برخاست و گفت : « درويشم و سه روز است تا چيزى نخوردهام » . و جماعتى از مشايخ حاضر بودند ، او بانگ بر او زد كه : « دروغ مىگويى كه فقر سرّ پادشاه است و پادشاه سرّ
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٨٩