رحمة اللّه عليه و قدّس اللّه سرّه العزيز - امام وقت بود و شيخ عهد و سلطان طريقت و پادشاه حقيقت ، و زبان حق بود . در احاديث و تفسير ، و بيان و تقرير ، و وعظ و تذكير ، شأنى عظيم داشت ، و در رياضت و كرامت آيتى بود ، و در لطايف و حقايق و مقام و حال متعيّن .
مريد نصرآبادى بود و بسى مشايخ كبار را ديده بود و خدمت كرده . بزرگان گفتهاند : « در هر عهدى نوحهگرى بوده است و نوحهگر آن وقت بوعلى دقّاق است » . آن درد و شوق و سوز و ذوق كه او را بوده است ، كس را نشان ندهند ؛ و هرگز در عمر خويش پشت بازننهاده بود . و ابتدا در مرو بود كه واقعه به دو فرودآمد . چنان كه به يكى از كبار مشايخ گفت : « در مرو ابليس را ديدم كه خاك بر سر مىكرد . گفتم : اى لعين ! چه بوده است ؟
گفت : خلعتى كه هفتصد هزار سال است تا منتظر آن بودم و در آرزوى آن مىسوختم ، در بر پسر آردفروشى انداختند » .
شيخ بوعلى فارمدى با كمال عظمت خويش مىگويد : « مرا هيچ حجّت فردا نخواهد بود ، الا آن كه گويم هم نام بوعلى دقّاقام » و استاد بوعلى مىگويد : « درخت خودرو است كه كسى او را نپرورده باشد ، برگ بياورد و ليكن بار نيارد و اگر بار بيارد
بىمزه آرد . مرد نيز همچنين باشد ، چون او را استاد نبوده باشد از او هيچچيز نيايد » .
پس گفت : « من اين طريق از نصرآبادى گرفتم ، و او از شبلى ، و او از جنيد ، و او از سرى ، و او از داود ، و او از معروف ، و او از تابعين » . و گفت : « هرگز نزديك استاد ابو القاسم نصرآبادى نرفتم تا غسل نكردم » . و به ابتدا كه او را در مرو مجلسى نهادند ، به سبب آن بود كه بوعلى شبوى پيرى بود به شكوه . گفت : « ما را از اين سخن نفسى زن » . استاد گفت : « ما را آن نيست » . گفت : « روا باشد كه ما نياز خويش به تو دهيم ، تو را بر نياز ما سخن گشاده گردد » . استاد سخن گفت ، تا از آنجا كار را در پيوست .
نقل است كه بعد از آن كه سالها غايب بود ، سفر حجاز و سفرهاى ديگر كرده بود و رياضتها كشيده ، روزى برهنه به رى رسيد و به خانقاه عبد اللّه عمر - رضى اللّه عنهما - فرودآمد . كسى او را بازشناخت و گفت : « استاد است » .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 188
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٨٨