صورت بود در قدم اول از پيشم برخاست - و گفت : « حق - تعالى - قومى را به بهشت فروآورد و قومى را به
دوزخ . پس مهار بهشت و دوزخ بگيرد و در درياى غيب اندازد » . و گفت : « آنجا كه خداى بود روح بود و بس » . و گفت : « اهل بهشت به بهشت فرودآيند و اهل دوزخ به دوزخ . پس جاى جوانمردان كجا بود ؟ كه او را جاى نبود ، نه در دنيا و نه در آخرت » .
نقل است كه يكى قيامت را به خواب ديد و شيخ را طلب مىكرد ، در جملهء عرصات شيخ را هيچ جاى نيافت . ديگر روز بيامد و شيخ را آن خواب بگفت . شيخ گفت : « آنگاه چنين خوابت را رايگان نگويند . چون ما نبوديم اصلا ، ما را چون بازتوانيافت ؟ و اعوذ باللّه از آن كه ما را فردا بازتوانيافت » .
نقل است كه يكى به نزديك او آمد و گفت : « يا شيخ مىخواهم كه به حج روم » .
گفت : « مادر و پدر دارى ؟ » . گفت : « دارم » . گفت : « برو رضاء ايشان نگاه دار » . برفت و بار ديگر بازآمد و گفت : « انديشه حج سخت شد » . گفت : « دوست پدر ! قدم در اين راه به صدق ننهادهاى . اگر به صدق نهاده بوديش ، نامه از كوفه بازرسيدى » .
نقل است كه يك روز در خلوت بود . مؤذّن گفت : « قد قامت الصّلاة » . گفت :
« چون سخت است از صدر ، و از درگاه مىبايد آمد » . برخاست و عزم نماز كرد .
نقل است كه كسى از او پرسيد كه : « شيخا كرامت تو چيست ؟ » . گفت : « من كرامات نمىدانم . اما آن مىدانم كه در ابتدا هر روز گوسفندى بكشتمى و تا شب بر سر نهاده مىگردانيدمى در جملهء شهر ، تاتسويى سود كردمى يا نه . امروز چنان مىبينم كه مردان عالم برمىخيزند و از مشرق تا به مغرب به زيارت ما پاىافزار در پا مىكنند ، چه كرامت خواهيد زيادت از اين ؟ » . رحمة اللّه عليه ، و اللّه اعلم بالصّواب .
78 - 6 ذكر شيخ ابو على دقّاق ، رحمة اللّه عليه
آن استاد علم و بيان ، آن بنياد كشف و عيان ، آن گمشدهء عشق و مودّت ، آن سوختهء شوق و محبّت ، آن مخلص درد و اشتياق ، شيخ وقت ابو على دقّاق -