باشد ، و چون من و تو برخاست نه اشارت ماند و نه عبارت » . و گفت : « اگر تو را از او آگهى بودى ، نيارستى گفت كه از او آگهى است » . و گفت : « شب و روز بيست و چهار ساعت است ، هيچ ساعتى نيست تا او را بر تو آمدنى نيست » . و گفت : « [ اگر ] امر خويش بر تو نگاه دارد دست بردهاى ، و اگر ندارد آدم بايد با همهء فرزندانش ، تا با تو بگريند » . و گفت : « اگر كسى بودى كه خدايى را طلب كردى جز خداى ، خداى دو بودى » . و گفت : « خداى را خداى جويد ، خداى را خداى يابد ، خداى را خداى داند » . و گفت : « اگر خداى يكذرّه به عرش نزديكتر بودى ، از آنكه به ثرى ، خدايى را نشايستى » . و گفت « من با اهل سعادت به رسول صحبت كنم و با اهل شقاوت به خدا » . و گفت : « از شما درنخواهم ادب ، بيهوده مادرى بود كه از فرزند شيرخواره ادب درخواهد .
از شما ادب آن درخواهد كه با شما به نصيب خويش زندگانى كند » . و گفت : « ابليس كشتهء خداوند است . جوانمردى نبود كشتهء خداوند خويش را سنگ انداختن » . و گفت :
« اگر در قيامت حساب در دست من كند بيند كه چه كنم : همه را در پيش كنم و ابليس را مقام سازم ، و ليكن نكند » . و گفت : « هرگز كس مرا نديده است و هر كه مرا بيند از من صفت خويش بيند » . و گفت : « يك سجده كه بر من براند به هستى خويش و نيستى من ، بر من گرامىتر از هر چه آفريد و آفريند » . و گفت : « من فخر آدم و قرّة العين مصطفىام .
آدم فخر كند كه گويد : اين ذريّت من است . پيغامبر را چشم روشن گردد كه گويد : اين از امّت من است » . و گفت : « وطاء من بزرگ است از او بازنگردم تا از آدم تا محمّد در تحت وطاى من نيارد » - اين آن معنى است كه شيخ بايزيد گفته است : لوائى اعظم من لواء محمّد و شرح اين در پيش دادهايم -
از او پرسيدند كه : « زهد چيست ؟ » . گفت : « بر لب درياى غيب ايستاده بودم ، بيلى در دست ، يك بيل فروبردم ، از عرش تا ثرى بدان يك بيل برآوردم ، چنان كه دوم بيل را هيچ نمانده بود ، و اين كمترين درجهء زهد است » - يعنى هر چه
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 186
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٨٦