تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 185

مساهمون:

ص١٨٥
و به جايى بايستى ، و مرا پاى نبايستى . و هر كسى را منى بايستى و مرا من نبايستى ، مرا بايستى كه من نباشم » . و گفت : « طاعت و معصيت من در دو چيز بسته‌اند : چون بخورم مايهء همه معصيت در خود بيابم و چون دست بازكشم اصل همه طاعت از خود بيابم » . و وقتى علم ظاهر را ياد كرد و گفت : « آن جوهرى است كه دعوت صد و بيست و اند هزار پيغامبر در آن نهاده‌اند . اگر از آن جوهر ذره‌يى پديد آيد از پردهء توحيد زود از هستى خويش اين همه در فنا رود » . و گفت : « نه معرفت است و نه بصيرت و نه نور و نه ظلمت و نه فنا . آن هستى هست است » . و گفت : « مصطفى نمرده است . نصيب چشم تو از مصطفى مرده است » . و گفت : « پادشاه عالم را بندگانىاند كه دنيا و زينت دنيا به خلق رها كرده‌اند و سراى آخرت و بهشت به مطيعان گذاشته ، و ايشان با خداوند قرار گرفته ، گويند : ما را خود اين نه بس كه رقم عبوديّت از درگاه ربوبيّت بر جان ما كشيده‌اند ؟ كه ما چيزى ديگر طلبيم ؟ » . و گفت : « خنك آن بنده كه او را ياد نمودند » . و گفت : « جوانمردان راحت خلق‌اند ، نه وحشت خلق ، كه ايشان را صحبت با خداى بود از خلق و از خداى به خلق نگرند » . و گفت : « صحبت نيكان و بقعه‌هاى گرامى ، بنده را به خداى نزديك نكند ، بنده به خدايى خداى نزديك كند . صحبت با آن دار كه باطن و ظاهر به صحبت او روشن شود » . و گفت : « حق تعالى - از صدهزار فرزند آدم يكى را بردارد براى خويش » . و گفت : « دنيا گنده است و گنده‌تر از دنيا دلى است كه خداى - تعالى - آن دل به عشق دنيا مبتلا گردانيده است » . و گفت : « هر چند كه خلق به خالق نزديكتر است ، نزديك خلق عاجزتر است » . و گفت : « همه اسير وقت‌اند ، و وقت اوست و همه اسير خاطرند و خاطر اوست » . و گفت : « دعوت صد و بيست و اند هزار پيغامبر - عليهم السّلام - همه حق است ليكن صفت خلق است ، چون حقيقت نشان كند ، نه حق ماند و نه باطل » . و گفت : « چون من و تو باقى بود ، اشارت