قدر خداى ، هيچ نترسيدمى از غير خداى » . و گفت : « در خواب دو تن را ديدم كه مرا گفتند : اى شبلى هر كه چنين و چنين كند او از غافلان است » . و گفت : « عمرى است تا انتظار مىكنم كه نفسى برآرم [ كه ] پنهان
بود از دلم ، و دلم آن نداند ، نمىتوانم » . و گفت : « اگر همه لقمهيى گردد و در دهان شيرخوارهيى نهند ، مرا بر وى رحم آيد كه هنوز گرسنه مانده است » . و گفت : « اگر همهء دنيا مرا باشد به جهودى دهم ، بزرگ منّتى دانم او را بر خود كه از من پذيرد » . و گفت :
« كون را آن قدر نيست كه بر دل من بتواند گذشت و چگونه كون بر دل كسى بگذرد كه مكوّن را داند » .
نقل است كه روزى در غلبات وجد بود مضطرب و متحير ؛ جنيد گفت : « اى شبلى اگر كار خويش با خدا گذارى راحت يا بى » . شبلى گفت : « اى استاد اگر خداى كار من با من گذارد آنگه راحت يابم » . جنيد گفت : « از شمشيرهاى شبلى خون فرومىچكد » . نقل است كه روزى كسى مىگفت : « يا ربّ » . گفت : « تا كى گوئى : يا رب ؟ او مىگويد : عبدى ، آن بشنو كه او مىگويد » . گفت : « آن مىشنوم . از آن اين مىگويم » .
گفت : « اكنون مىگوى كه معذورى » . و مىگفت : « الهى اگر آسمان را طوق مىگردانى و زمين را پايبند مىكنى ، و جملهء عالم را به خون من تشنه گردانى ، من از تو برنگردم » .
نقل است كه چون وفاتش نزديك رسيد ، چشمش تيرگى گرفته بود . خاكستر خواست و بر سر كرد و چندان بىقرارى در وى پديد آمد كه صفت نتوان كرد . گفتند : « اين همه اضطراب چيست ؟ » . گفت : « از ابليسم رشك مىآيد و آتش غيرت جانم مىسوزد ، كه من اينجا نشسته ، او چيزى از آن خود به كس ديگر دهد : و انّ عليك لعنتى الى يوم الدّين . آن اضافت لعنت به ابليس نمىتوانم ديد . مىخواهم كه مرا بود كه اگر لعنت است نه آخر كه از آن اوست ؟ و نه در اضافت اوست ؟ آن ملعون خود قدر آن چه داند ؟
چرا عزيزان امّت را ارزانى نداشت تا قدم بر تارك عرش نهادندى ؟ جوهرى داند قدر جوهر . اگر پادشاه آبگينه يا بلورى بر دست نهد ، گوهرى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٨٠