تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
نمايد و اگر تره‌فروشى جوهرى خاتم سازد و در انگشت كند آبگينه نمايد » . و زمانى بياسود . باز در اضطراب آمد . گفتند : « چه بود ؟ » . گفت : « دو باد مىوزد : يكى باد لطف و يكى باد قهر ، بر هر كه باد لطف وزد به مقصود رسد و بر هر كه باد قهر وزد ، در حجاب گرفتار آيد . تا آن باد كه را دريابد ؟ اگر مرا باد لطف در خواهد يافت ، اين همه ناكامى و سختى بر اميد آن بتوانم كشيد و اگر باد قهر خواهد دريافت ، آنچه به من خواهد رسيد ، اين سختى در جنب آن هيچ نخواهد بود » . پس گفت : « بر دلم هيچ گران‌تر از آن نيست كه يك درم مظلمه دارم و هزار درم به جاى آن بدادم دلم قرار نمىگيرد » . آنگاه گفت : « مرا طهارت دهيد » . طهارت دادندش . تخليل محاسن فراموش كردند ، به يادشان داد . ابو محمّد هروى گويد : « آن شب به نزديك شبلى بودم ، همهء شب اين بيت مىگفت :
كلّ بيت انت ساكنه * غير محتاج الى السّرج
وجهك المأمول حجّتنا * يوم يأتى النّاس بالحجج
هر خانه كه تو ساكن آنى ، آن خانه را به چراغ محتاج نبود . آن روى با جمال تو حجّت ما خواهد بود . پس خلق جمع آمدند براى نماز جنازه و به آخر بود . بدانست كه حال چيست ؟ گفت : « عجبا كارا ! جماعتى مردگان آمده‌اند تا بر زنده نماز كنند » . گفتند : « بگو : لا إله الا اللّه » . گفت : « چون غير او نيست ، نفى چه كنم ؟ » . گفتند : « چاره نيست ، كلمه بگو » . گفت : « سلطان محبت مىگويد : رشوت نپذيرم » . مگر يكى آواز برداشت و شهادتش تلقين كرد . گفت : « مرده آمده است تا زنده را بيدار كند » . آخر چون ساعتى برآمد گفتند : « چونى ؟ » . گفت : « به محبوب پيوستم » . و جان بداد . و بعد از آن به خوابش ديدند . گفتند : « با منكر و نكير چه كردى ؟ » . گفت : « درآمدند و گفتند : خداى تو كى است ؟ . گفتم : خداى من آن است كه شما را و جملهء فرشتگان را نصب كرد تا پدرم آدم را سجده كردند و من در پشت پدر بودم و در شما نظاره مىكردم » . گفت : منكر و نكير با يكديگر گفتند كه : نه تنها جواب خود مىدهد بلكه جواب جملهء فرزندان آدم