« صوفيان اطفالاند در كنار لطف حق ، تعالى » . و گفت : « تصوّف عصمت است از ديدن كون » . و گفت : « تصوّف برقى سوزنده است و تصوّف نشستن است در حضرت اللّه - تعالى - بىغم » . و گفت : « حق - تعالى - وحى كرد به داود - عليه السلام - كه ذكر ذاكران را و بهشت مر مطيعان را و زيارت مر مسافران را و من خاصّ محبّان را » . و گفت : « حبّ دهشتى است در لذتى و حيرتى در نعمت ، و محبت رشك بردن است بر محبوب ، كه مانند تو او را دوست دارد » . و گفت :
« محبت ايثار خير است كه دوست دارى ، براى آن كه دوست دارى » . و گفت : « هر كه محبّت دعوى كند و به غير محبوب به چيزى ديگر مشغول شود و به جز حبيب چيزى طلبد ، درست آن است كه استهزا مىكند بر خداى ، تعالى » . و گفت : « هيبت گدازندهء دلهاست و محبّت گدازندهء جانها و شوق گدازندهء نفسها » .
و گفت : « هر كه توحيد به نزديك او صورت بندد ، هرگز بوى توحيد نشنوده است » . و گفت : « توحيد حجاب موحّد است از جمال احديت » . و يك روز كسى را گفت : « دانى كه چرا توحيد از تو درست نمىآيد ؟ » . گفت : « نى » . گفت : « زيرا كه او را به خود طلب مىكنى » . و گفت : « معرفت سه است : معرفت خدا و معرفت نفس و معرفت وطن . معرفت خداى را محتاج باشى به قضاء فرايض ، و معرفت نفس را محتاج باشى به رياضت ، و معرفت وطن را محتاج باشى به رضا دادن به قضا و احكام او » . و گفت : « چون حق خواهد كه بلا را عذاب كند در دل عارفش اندازد » . از او سؤال كردند كه : « عارف كى است ؟ » . گفت : « آن كه تاب پشهيى نيارد » . وقتى ديگر همان سؤال كردند ، گفت : « عارف آن است كه هفت آسمان و زمين را به يك موى مژه بردارد » . گفتند : « يا شيخ ! وقتى چنين گفتى و اكنون چنين مىگويى ؟ » . گفت : « آنگاه ما ما بوديم ، اكنون ما اوست » . و گفت :
« عارف را نشان نبود و محبّت را گله نبود و بنده را دعوى نبود و ترسنده را قرار نبود و كس از خداى نتوان گريخت » . و از معرفت پرسيدند ، گفت : « اولش خدا بود و آخرش را نهايت نبود » . گفت : « هيچكس خداى را نشناخته است » . گفتند :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 176
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧٦