آوازى آمد و گفت : « هلا ! قسمت كن اگر قسّام تويى » . شبلى خجل شد و گفت : « آن همه خصومت بر جوز تهى و اين همه دعوى قسّامى بر هيچ ؟ » .
نقل است كه گفت : « در بصره خرما خريدم و گفتم : كى است كه دانگى بستاند و اين خرما با ما به خانقاه آورد ؟ » . هيچكس قبول نكرد . در پشت گرفتم و بردم تا به خانقاه ، و بنهادم . چون از خانقاه بدر آمدم آن را كسى ببرد » . گفت : « اى عجب ! دانگى مىدادم تا با من به در خانقاه آورند ، نياوردند . اكنون كسى آمد كه به رايگان با من تا به لب صراط مىبرد » .
نقل است كه روزى كنيزكى صاحب جمال را ديد . با خداوندش گفت كه : « اين كنيزك را به دو درم مىفروشى ؟ » گفت : « اى ابله ! در دنيا كنيزكى به دو درم كه فروشد ؟ » .
شبلى گفت : « ابله تويى ، كه در بهشت حورى به دو خرما مىفروشند » .
نقل است كه گفت از جملهء فرق عالم كه خلاف كردهاند ، هيچكس دنىتر از رافضى و خارجى نيامد . زيرا كه ديگران كه خلاف كردهاند در حق كردند و سخن از او گفتند ، و اين دو گروه روز در خلق به باد دادند » . وقتى شبلى را با علويى سخن مىرفت .
گفت : « من با تو كى برابرى توانم كرد ؟ كه پدرت سه قرص به درويشى داد . تا قيامت همىخوانند : و يطعمون الطّعام على حبّه ، و ما چندين هزار درم و دينار بداديم و كسى ازين ياد نمىكند » . روزى شبلى در مسجد بود . مقرى اين آيت برمىخواند :
وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ
- اگر خواهيم اى محمّد ! هر دولت كه به تو داديم باز ببريم - چندان خويشتن را بر زمين زد كه خون از وى روان گشت و مىگفت : « خداوندان با دوستان خود خطاب چنين كنند ؟ » .
نقل است كه گفت : « عمرى است كه مىخواهم كه گويم : حسبى اللّه ، چون مىدانم كه از من اين دروغ است ، نمىتوانم گفت » .
نقل است كه يكى از بزرگان گفت : « خواستم كه شبلى را بيازمايم . دستى جامه از حرام به خانهء او بردم كه اين را فردا چون به جمعه روى درپوشى . چون به خانه بازآمد ، گفت : اين چه تاريكى است در خانه ؟ گفتند : اين چنين است . گفت : آن جامه را بيرون اندازيد كه ما را نشايد » .
نقل است كه