او را دخترى آمد . در همهء خانه هيچ نبود . به دو گفتند : « چرا از كسى چيزى نخواهى تا كار مهمان بسازى ؟ » گفت : « ندانستهاى كه سؤال بخيلان را كنند و خبر غايبان را دهند ؟ اكنون ، در آن وقت كه اين مهمان در اين پردهء ظلمت مادر بود ، لطف حق - تعالى - راتبهء معدهء او همىساخت . اكنون كه به صحراء جهان آمد ، روزى كه بازگيرد ؟ » . چون دانست كه شب درآمد - و دل زنان ضعيف باشد - نيم شبى به گوشهيى شد و روى به خاك نهاد و گفت : « الهى ! چون مهمان فرستادى ، بىواسطهء دست بخيلان كار اين مهمان بساز » . هنوز اين مناجات تمام نكرده بود ، از سقف خانه درستهاى زر سرخ باريدن گرفت . هاتفى آواز داد و گفت : « خذ بلا حساب و كل بلا عتاب » - بستان بىحساب و بخور بىعتاب - سر از سجده برآورد و زر به بازار برد تا برگ خانه سازد .
مردمان گفتند : « اى صدّيق عهد ! اين زر بدين نيكويى از كجاست ؟ » . گفت : « در دار الضّرب ملك اكبر زدهاند ، و دست تصرّف قلّابان به دو نرسيده است » .
نقل است كه او بس نمك در چشم مىكرد ، او را گفتند : « آخر تو را ديده به كار نيست ؟ » . گفت : « آنچه دل ما را افتاده است از ديده نهان است » . و كسى گفت كه : « چون است كه تو را بىآرام مىبينم ؟ او با تو نيست و تو با او ؟ » . گفت : « گر بودمى با او بودمى .
و ليكن من محوم اندر آن چه اوست » .
و گفت : « چندين گاه مىپنداشتم كه طرب در محبت حق مىكنم و انس با مشاهدهء وى مىگيرم . اكنون دانستم كه انس جز با جنس نباشد » . گفتند : « از چيزها چه عجبتر ؟ » . گفت : « دل كه خدا را بشناسد پس بيازاردش » . گفتند : « مريد كى تمام شود ؟ » .
گفت : « حال او در سفر و حضر يك شود و شاهد و غايب يكرنگ گردد » . گفتند :
« بوتراب را گرسنگى پديد آمد . باران افتاد ، جملهء باديه طعام بود » . گفت : « اين رفقى بوده است . اگر به محلّ تحقيق رسيده بودى ، چنان بودى كه گفت : انّى اظلّ عند ربّى فهو يطعمنى و يسقينى » .
و عبد اللّه زاهد گفت : وقتى در نزديك شبلى در آمدم . گفتم : ازو پرسم از معرفت .
چون بنشستم ،
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 174
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧٤