گفت : « به خراسان چه خبر است از خداى ؟ آنجا كى است كه خداى را مىداند ؟ » . من گفتم : « به عراق پنجاه سال طلب كردم ، نيافتم يكى را كه از خداى خبر دادى » . گفت : « بوعلى ثقفى چون است ؟ » . گفتم : « وفات كرد » . گفت : « او فقيه بود اما توحيد ندانسته بود » .
ابو العباس دامغانى گفت : « مرا شبلى وصيت كرد كه : لازم تنهايى باش و نام خويش از ديوان آن قوم بيرون كن و روى در ديوار كن تا وقتى كه بميرى » . و گفت :
« جنيد از شبلى پرسيد كه : خداى را چگونه ياد كنى كه صدق ياد كردن او ندارى ؟ گفت : به مجازش چندان ياد كنم كه يك بارى او مرا ياد كند ؛ جنيد از آن سخن از خود بشد .
شبلى گفت : بگذاريد ، كه بر اين درگاه ، گاه تازيانه و گاه خلعت است » .
شبلى را گفتند : « دنيا براى اشغال است و آخرت براى اهوال ، پس راحت كى خواهد بود ؟ » . گفت : « دست از اشغال اين بدار تا نجات يا بى از اهوال آن » . گفتند : « ما را خبر گويى از توحيد مجرّد بر زفان حقّ مفرد ؟ » . گفت : « ويحك ! هر كه از توحيد خبر دهد به عبارت ، ملحد بود ، و هر كه اشارت كند به دو ، ثنوى ، و هر كه از او خاموش بود جاهل بود و هر كه پندارد كه به دو رسيد بىحاصل بود ، و هر كه اشارت كند كه نزديك است دور بود و هر كه از خويشتن وجد نمايد او گم كرده است ، و هر چه تمييز كند به وهم ، و آن را ادراك كند به عقل ، اندر تمامتر معنيها - كه آن همه به شما داده است و بر شما زده است - محدث و مصنوع است چون شما » .
گفتند كه : « تصوّف چيست ؟ » . گفت : « آن كه چنان باشى كه در آن روز كه نبودى » .
و گفت : « تصوّف شرك است از بهر آن كه تصوّف صيانت دل است از غيرى و غير نى » . و گفت : « فنا ناسوتى است و ظهور لاهوتى » . و گفت : « تصوّف ضبط حواسّ و مراعات انفاس است » . و گفت : « صوفى نبود تا وقتى كه جملهء خلق را عيال خود بيند » . و گفت :
« صوفى آن است كه منقطع بود از خلق و متّصل بود به حق ، چنان كه موسى - عليه السلام - كه از خلقش منقطع گردانيد كه و اصطنعتك لنفسى ، و به خودش پيوند داد كه لن ترانى ، و اين محل تحيّر است » . و گفت :
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 175
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧٥