دوست اين مىكنند ، با ترساى دشمن چه خواهند كرد ؟ » . پس جنيد گفت : « تو چرا شرح رنج خويش ندادى ؟ » . گفت : « من شرم داشتم با دشمن از دوست شكايت كنم » .
نقل است كه يكبار به ديوانهستان در شد . جوانى را ديد در سلسله كشيده ، چون ماه همىتافت . شبلى را گفت : « تو را مردى روشن مىبينم . از بهر خدا سحرگاهى سخن من با او بگوى كه : از خان و مانم برآوردى و در جهانم آواره كردى و از خويش و پيوندم جدا افگندى و در غربتم انداختى و گرسنه و برهنه بگذاشتى و عقلم ببردى و در زنجير و بند گرانم كشيدى و رسواى خلقم كردى ، جز دوستى تو چه گناه دارم ؟ اگر وقت آمد ، دستى بر نه » . چون شبلى بر در رسيد جوان آواز داد كه : « اى شيخ ! زنهار كه هيچ نگويى ، كه بدتر كند » .
نقل است كه يك روز در بغداد [ مى ] رفت . فقّاعى آواز مىداد : « لم يبق الّا واحد » - جز يكى باقى نماند - شبلى نعره بزد و مىگفت : « هل يبقى الّا واحد ؟ » .
و السّلام .
نقل است كه درويشى آوازى مىداد كه : « مرا دو گرده مىدهند ، كارم راست مىشود » . شبلى گفت : « خنك تو كه به دو گرده كارت راست مىشود ، كه مرا هر شبانگاه هر دو كون در كنار مىنهند و كارم بر نمىآيد » . نقل است كه يك روز يكى را ديد ، زار مىگريست . گفت : « چرا مىگريى ؟ » .
گفت : « دوستى داشتم ، بمرد » . گفت : « اى نادان چرا دوستى گيرى كه بميرد ؟ » .
نقل است كه وقتى جنازهيى پيش شبلى نهادند . پنج تكبير بگفت . گفتند :
« مذهبى ديگر گرفتى ؟ » . گفت : « نه . اما چهار تكبير بر مرده بود ، و يك بر عالم و عالميان » .
نقل است كه يكبار چند گاه گم شده بود و بازنمىيافتند . تا آخر در مخنّث - خانهيى بازيافتند . گفتند : « اين چه جاى تو است ؟ » . گفت : « خود جاى من اين است كه چنان كه ايشان نه مردند و نه زن در دنيا ، من نيز نه مردم و نه زن در دين ، پس جاى من اينجاست » .
نقل است كه روزى مىرفت . دو كودك خصومت مىكردند براى يك جوز ، كه يافته بودند . شبلى آن جوز را از ايشان بستد و گفت : « صبر كنيد تا من اين بر شما قسمت كنم » . پس چون بشكست ، تهى آمد .
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 172
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧٢