تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
خلاف اين بود » . نقل است كه يك‌بار مجلس مىگفت . درويشى نعره‌يى بزد و خويشتن را در دجله انداخت . شبلى گفت اگر صادق است خدا نجاتش دهد . چنان كه موسى را - عليه السلام - داد ، و اگر كاذب است غرقه گرداندش چنان كه فرعون را » . يك روز مجلس مىگفت . پيرزنى نعره بزد . شبلى را خوش نيامد . گفت : « موتى يا ماوراء السّتر » گفت : بمير اى در زير پرده - گفت : « جئت حتّى اموت » - آمدم تا بميرم - و يك‌قدم برگرفت و جان تسليم كرد ؛ فرياد از مجلسيان برخاست . شبلى برفت ، تا يك سال از خانه بيرون نيامد ، و مىگفت : « عجوزه‌يى پا بر گردن ما نهاد » . نقل است كه گفت : « يك روز پايم به پل شكسته فرورفت و آب بسيار بود . دستى ديدم نامحرم كه مرا با كنار آورد . نگاه كردم : آن راندهء حضرت بود . گفتم : اى ملعون طريق تو دست زدن است نه دست گرفتن . اين از كجا آوردى ؟ گفت : آن نامردان را دست زنند كه ايشان سزاى آن‌اند . من در غوغاى آدم زخم خورده‌ام . در غوغاء ديگرى نيفتم تا دو نبود » . نقل است كه به باب الطّاق شد . آواز مغنّيه‌يى شنود كه مىگفت : وقفت وقفت بباب الطّاق . از هوش بشد و جامه پاره كرد و بيفتاد . برگرفتندش ، به حضرت خليفه بردند . گفت : « اى ديوانه اين سماع تو بر چه بود ؟ » . گفت : « آرى شما باب الطاق شنوديد ، اما ما باب الباق شنوديم . ميان ما و شما طايى درمىآيد » . و يك‌بار بيمار شد . طبيب گفت : « پرهيز كن » . گفت : « از چه پرهيز كنم ؟ از آن كه روزى من است يا از آن كه روزى من نيست ؟ اگر از روزى پرهيز بايد كرد ، نتوانم و اگر جز از روزى پرهيز مىبايد كردن ، خود آن به من ندهند » . نقل است كه وقتى جنيد و شبلى با هم بيمار شدند . طبيب ترسا بر شبلى رفت . گفت : « تو را چه رنج افتاده است ؟ » . گفت : « هيچ » . گفت : « آخر ؟ » . گفت : « هيچ رنج نيست » . طبيب نزديك جنيد آمد . گفت : « تو را چه رنج است ؟ » . جنيد از سر درگرفت و يك‌يك رنج خويش برگفت . ترسا معالجه فرمود و برفت . آخر به هم آمدند . شبلى جنيد را گفت : « چرا همهء رنج خويش را با ترسا در ميان نهادى ؟ » . گفت : « از بهر آن تا بداند كه چون با