آمدند و آن جوان بيرون نمىآمد . شبلى گفت : « اى جوان بيرون آى » . جوان گفت : « اى شيخ بيرون نمىگذارد ، هر چند در خانه طلب مىكنم بازنمىيابم ، تا خود كار كجا خواهد رسيد ؟ » .
نقل است كه يك روز با اصحاب در باديه همىرفت . كلهء سرى ديد كه بر او نبشته : خسر الدّنيا و الآخرة . شبلى در شور شد و گفت : « به عزت اللّه كه اين سر ولىّ يا سر نبىّ است » . گفتند : « چرا مىگريى ؟ » . گفت : « تا درين راه ، دنيا و آخرت زيان نكنى ، به دو نرسى » .
نقل است كه وقتى به بصره شد . اهل بصره به دو تقرّبى كردند و احسان بىشمار كردند . چون بازمىگشت ، همه به تشييع او بيرون آمدند . او هيچكس را عذر نخواست .
مريدان گفتند : « اين خواجگان چندين احسان كردند ، هيچ عذرى نخواستى ؟ » . گفت :
« آنچه ايشان كردند از دو بيرون نيست : يا از بهر حق كردند يا بهر من . اگر از بهر حق كردند ، او بسنده است به مكافات كردن ايشان را ، و اگر از بهر من كردهاند ، من بندهام و كسى كه در حق بنده احسان كند مكافات آن بر خداوند بنده بود » .
نقل است كه گفت : « نيت كردم كه هيچ نخورم مگر از حلال . در بيابان مىرفتم . درخت انجير ديدم . دست دراز كردم تا يك انجير بازكنم . انجير با من به سخن آمد و گفت : « يا شبلى ! وقت خويش نگاه دار كه ملك جهودانم » .
نقل است كه نابينايى بود در شهر ، كه از بس كه نام شبلى شنيده بود ، عاشق او شده ، او را ناديده . روزى به اتّفاق ، شبلى به او افتاد ، گرسنه بود . گردهيى برگرفت . مرد نابينا از دست او بازستد و او را جفا گفت . كسى نابينا را گفت كه : « او شبلى بود » . آتش در نابينا افتاد . از پس او برفت و در دست و پاى [ او ] افتاد و گفت : « مىخواهم غرامت آن را دعوتى بدهم » . شبلى گفت : « چنان كن » . مرد دعوتى ساخت و قرب صد دينار در آن خرج كرد و بسى بزرگان را بخواند كه : « شبلى امروز مهمان ماست » . چون به سفره بنشستند ، كسى از شبلى پرسيد كه : « شيخا ! نشان بهشتى و دوزخى چيست ؟ » . گفت :
« دوزخى آن بود كه گردهيى براى خداى - تعالى - به درويشى نتواند داد و براى هواى نفس صد دينار در دعوتى خرج كند ، چنين كه اين نابينا كرد ؛ و بازنشان بهشتى بر
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 170
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٧٠