تحمّل مىكنى ؟ » . گفت : « المستغاث بك منك » . چنان كه وقتى درويشى درمانده پيش شبلى آمد . گفت : « اى شيخ ! به حق وفاء دين كه عنان كارم تنگ در كشيده است . بگو تا چه كنم ؟ نوميد شوم و از راه برگردم ؟ » . گفت : « اى درويش ! حلقهء در كافرى مىزنى ؟
مىنشنوى كه فرموده است : لا تقنطوا من رحمة اللّه » . گفت : « ايمن گردم ؟ » . گفت :
« حضرت جلال را مىآزمائى ؟ مىنشنوى : فلا يأمن مكر اللّه الّا القوم الخاسرون » .
گفت : « از بهر خداى كه ايمن نشوم و نوميد نباشم ، چه تدبير كنم ؟ » . گفت : « سر بر آستانهء در من مىزن و ناله مىكن تا جانت برآيد ، تا آنگاهكه از پيشگاه كارت ندا كنند كه : من على الباب ؟ » .
نقل است كه از آدينه تا آدينه حصرى را بار دادى . يك جمعه به دو گفت كه : « اگر چنان است كه از اين جمعه تا بدان جمعه [ كه ] بر من مىآيى ، بيرون از خدا چيزى در خاطر تو گذر كند ، حرام است تو را با ما صحبت داشتن » . نقل است كه وقتى در بغداد بود . گفت : « هزار درم مىبايد تا درويشان را پاىافزار خرند و به حج برند » . ترسايى برپاىخاست و گفت : « من بدهم ، ليكن بدان شرط كه مرا با خود ببرى » . شبلى گفت : « جوانمردا ! تو اهل حج نيستى » . جوان گفت :
« در كاروان شما هيچ ستور نيست مرا از آن ( ؟ ) ستورى گيريد » . درويشان برفتند . ترساميان دربست ، تا همه روانه شدند . شبلى گفت : « اى جوان ! كار تو چگونه است ؟ » . گفت : « اى شيخ ! مرا از شادى خواب نمىآيد ، كه من با شما همراه خواهم بود » . چون در راه آمدند ، جوان جاروب برگرفت و به هر منزلگاه جاى ايشان مىرفت و خار بر مىكند . به موضع احرام رسيدند . در ايشان مىنگريست و همچنان مىكرد . چون به خانه رسيدند ، شبلى جوان را گفت : « با زنّار تو را در خانه رها نكنم » . جوان سر بر آستانه نهاد و گفت : « الهى ! شبلى مىگويد : در خانهات نگذارم » . هاتفى آواز داد كه : « يا شبلى ! او را از بغداد ما آوردهايم ، آتش عشق در جان او ما زدهايم ، به سلسلهء لطف به خانهء خويش ما كشيدهايم ، تو زحمت خويش دور دار . اى دوست ! تو درآى » . جوان در خانه شد و زيارت كرد . ديگران درون مىرفتند و بيرون مى
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 169
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٦٩