تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 168

مساهمون:

ص١٦٨
شبلى طپانچه بر سر زدن گرفت ، و مىگفت : « آه من فراق الاحد » . و گفت : « ابليس به من رسيد و گفت : زنهار مغرور مگرداناد تو را صفاء اوقات ، از بهر آن كه در زير آن است غوامض آفات » . نقل است كه وقتى لختى هيزم تر ديد كه آتش در زده بودند و آب از ديگر سوى وى مىچكيد . اصحاب را گفت : « اى مدعيان ! اگر راست مىگوييد كه : در دل آتش داريم ، از ديده‌تان اشك پيدا نيست » . نقل است كه وقتى به نزديك جنيد آمد ، مست شوق در غلبات وجد . دست در زد و جامهء جنيد بشوليده كرد . گفتند : « اين چرا كردى ؟ » . گفت : « نيكوم آمد . بشوليدم تا نيكويم نيايد » . يك روز در آن مستى درآمد . زن جنيد سر به شانه مىكرد . چون شبلى را ديد ، خواست كه برود . جنيد گفت : « سر مپوش و مرو ، كه مستان اين طايفه را از دوزخ خبر نبود » . پس شبلى سخن مىگفت و مىگريست و جنيد زن را گفت : « اكنون برخيز و برو ، كه او را با او دادند كه گريستن باديد آمد » . نقل است كه وقتى ديگر بر جنيد شد ، اندوهگن بود . گفت : « چه بوده است ؟ » . جنيد گفت : « من طلب وجد » . شبلى گفت : « لا ، بل من وجد طلب » . - او گفت : هر كه طلب كند ، يابد . شبلى گفت : نه هر كه يابد ، طلب كند - نقل است كه يك روز جنيد با اصحاب نشسته بود . پيغامبر را - عليه السّلام - ديدند كه از در درآمد و بوسه بر پيشانى شبلى داد و برفت . جنيد پرسيد كه : « يا ابا بكر ! تو چه عمل مىكنى كه بدان سبب اين تشريف يافتى ؟ » . گفت : « من هيچ ندانم بيرون آن كه هر شب كه سنّت نماز دو ركعت به جاى آرم ، بعد از فاتحه اين آيت بخوانم :
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ
. . . تا آخر » . جنيد گفت : « اين از آن يافتى » . نقل است كه يك روز طهارت كرده عزم مسجد كرد . به سرّش ندا كردند كه : « طهارت آن دارى كه بدين گستاخى در خانهء ما خواهى آمد ؟ » . شبلى اين بشنود و بازگشت . ندا آمد كه : « از درگاه ما بازمىگردى ، كجا خواهى شد ؟ » . نعره‌ها در گرفت . ندا آمد كه . « بر ما تشنيع مىزنى ؟ » . بر جاى بايستاد خاموش . ندا آمد كه : « دعوى