تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
الخلافه بردند و شبلى در غلبات وجد خويش چون مستى همىرفت . پس به خون بر او دعوى كردند . خليفه گفت : « اى شبلى ! تو چه مىگوئى ؟ » . گفت : « يا امير المؤمنين ! جانى بود از شعلهء آتش عشق در انتظار لقاء جلال حق پاك سوخته و از همهء علائق بريده ، از صفات و آفات نفس فانى گشته ، طاقتش طاق آمده ، صبرش گم شده ، متقاضيان حضرت در سينه و باطنش متواتر شده ، برقى از جمال مشاهدهء اين حديث بر نقطهء جان او جست ، جان او مرغ‌وار از قفس قالب بيرون پريد . شبلى را از اين چه جرم و چه گناه ؟ » . خليفه گفت : « شبلى را زودتر به خانهء خود بازفرستيد كه صفتى و حالتى از گفت او بر دلم ظاهر گشت كه بيم آن است كه از اين بارگاه در افتم » . نقل است كه هر كه پيش او توبه كردى ، او را فرمودى كه : « برو بر تجريد حج بكن و بازآى ، تا با ما صحبت توانى داشت » . پس آن‌كس را با ياران خويش به باديه فروفرستادى بىزاد و راحله ، تا او را گفتند كه : « خلق را هلاك مىكنى » . گفت : « نه چنين است . بلكه مقصود آمدن ايشان به نزديك من نه منم ، كه اگر مراد ايشان من باشم ، بت پرستيدن باشد . بلكه همان فسق ايشان را به ، كه فاسق موحّد بهتر از رهبان زاهد . ليكن مراد ايشان حق است . اگر در راه هلاك شوند به مراد رسيدند و اگر بازآيند ، ايشان را رنج سفر چنان راست كرده بازآرد ، كه من به ده سال راست نتوانم كرد » . نقل است كه گفت : « چون به بازار بگذرم بر پيشانى خلق سعيد و شقى نبشته بينم » . و يك‌بار در بازار فرياد مىكرد و مىگفت : « آه از افلاس ، آه از افلاس » . گفتند : « افلاس چيست ؟ » . گفت : « مجالسة النّاس و محادثتهم و المخالطة معهم » - هر كه مفلس بود نشانش آن باشد كه با خلق نشيند و با ايشان سخن گويد و آميزش كند - و يك روز مىگذشت و جماعتى از متنعّمان دنيا به عمارت و تماشاى دنيا مشغول شده بودند . شبلى نعره‌يى بزد و گفت : « دلهايى است كه غافل مانده است از ذكر حق ، تا لاجرم ايشان را مبتلا كرده‌اند به مردار و پليدى دنيا » . نقل است كه جنازه‌يى مىبردند . يكى از پس مىرفت و مىگفت : « آه من فراق الولد » .