كه ببخشى ؟ » . پس گفت : « دل من بهتر از هزار دنيا و آخرت است زيرا دنيا سراى محنت [ است ] و آخرت سراى نعمت ، و دل سراى معرفت » .
نقل است كه گفت : « اگر ملكالموت جان بخواهد ، هرگز به دو ندهم . گويم : اگر چنان است كه جانم كه دادهاى به واسطهء كسى ديگر دادهاى تا جان بدان كس دهم . اما چون جان من بىواسطه دادهاى ، بىواسطه بستان » . گفت : « اگر من خدمت سلطان نكرده بودمى ، خدمت مشايخ نتوانستمى كرد ، و اگر خدمت مشايخ نكرده بودمى ، خدمت خداى نتوانستمى كرد » .
نقل است كه چنان گرم شد كه پيراهن خود را بر آتش نهاد و مىسوخت . گفتند :
« بارى اين از علم نيست كه مال ضايع كنى » . گفت : « نه فتواى قرآن است : انّكم و ما تعبدون من دون اللّه حصب جهنّم ؟ - خداوند مىفرمايد : هر چه دل بدان نگرد آن چيز را با تو به آتش بسوزند - دل من بدين نگريست ، غيرتى در ما بجنبيد . دريغم آمد كه دل بدون او چيزى ، مشغول كنم » .
نقل است كه روزى وقتش خوش شده بود ، به بازار برآمد و مرقعى بخريد به دانگى و نيم ، و كلاهى به نيم دانگ و در بازار نعره مىزد كه : من يشترى صوفيّا بدانقين ؟ » - كى است كه صوفيى بخرد به دو دانگ ؟ -
چون حالت او قوّت گرفت مجلسى بنهاد و آن سرّ بر سر عامّه آشكارا كرد و جنيد او را ملامت كرد . گفت : « ما اين سخن در سردابهها مىگفتيم . تو آمدى و بر سر بازارها مىگويى ؟ » . شبلى گفت : « من مىگويم و من مىشنوم . در هر دو جهان به جز از من كى است ؟ بل كه خود سخنى است كه از حق به حق مىرود و شبلى در ميان نه » . جنيد گفت : « تو را مسلم است اگر چنين است » .
و گفت : « هر كه در دل انديشهء دنيا و آخرت دارد حرام است او را مجلس ما » . يك روزى مىگفت : « اللّه اللّه » . بسى بر زبان مىراند . جوانى سوختهدل گفت : « چرا لا إله الا اللّه نگوئى ؟ » . شبلى آهى بزد و گفت : « از آن مىترسم كه چون گويم : لا ، و به اللّه نرسيده ، نفسم گرفته شود و در وحشت فروشوم » . اين سخن در آن جوان كار كرد . بلرزيد و جان بداد و اولياء جوان بيامدند و شبلى را به دار
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٦٦