سردابهيى داشتى ، در آنجا همىشدى و آغوشى چوب با خود بردى و هرگاه كه غفلتى به دل او درآمدى خويشتن بدان چوب همىزدى ، و گاه بودى كه همهء چوبها كه بشكستى ، دست و پاى خود بر ديوار همىزدى .
نقل است كه يكبار در خلوت بود . كسى در بزد . گفت : « درآى اى كسى كه اگر همه ابو بكر صدّيقى و درنيايى ، دوستتر دارم » .
و گفت : « عمرى است تا مىخواهم كه با خداوند خويش خلوتى دارم كه شبلى در آن خلوت در ميانه نبود » . و گفت : « هفتاد سال است تا در بند آنم كه نفسى خداى را
بدانم » . و گفت : « تكيهگاه من عجز است » . و گفت : « عصاكش من نياز است » . و گفت :
« كاشكى گلخن تابى بودمى تا مرا نشناختندى » . و گفت : « خويشتن را چنان دانم و چنان بينم كه جهودان را » . و گفت : « اگر در كاركان ! پاى پيچى ، و دريافته باشند ، آن جرم شبلى بود » . و گفت : « من به چهار بلا مبتلا شدهام و آن چهار دشمن است : نفس و دنيا و شيطان و هوا » . و گفت : « مرا سه مصيبت افتاده است ، هريك از ديگر صعبتر » . گفتند :
« كدام است ؟ » . گفت : « آن كه حق از دلم برفت » . گفتند : « از اين سختتر چه بود ؟ » . گفت :
« آن كه باطل به جاى حق بنشست » . گفتند : « سيّوم چه بود ؟ » . گفت : « آن كه مرا درد اين نگرفته است كه علاج و درمان آن كنم و چنين فارغ نباشم » .
نقل است كه يك روز در مناجات مىگفت : « بار خدايا دنيا و آخرت در كار من كن تا از دنيا لقمهيى سازم و در دهان سگى نهم و از آخرت لقمهيى سازم و در دهان جهودى نهم ، هر دو حجابند از مقصود » . و گفت : « روز قيامت دوزخ ندا كند با آن همه زفير كه اى شبلى ! و من به رفتن صراط باشم ، برخيزم و مرغوار بپرم . دوزخ گويد : قوت تو كو ؟ مرا از تو نصيبى بايد ! من بازگردم و گويم : اينك هر چه مىخواهى بگير . گويد :
دستت خواهم . گويم : بگير . گويد : پايت خواهم . گويم : بگير . گويد : هر دو حدقهات خواهم . گويم : بگير . گويد : دلت خواهم . گويم : بگير . در آن ميان غيرت عزّت دررسد كه : يا ابا بكر ! جوانمردى از كيسهء خويش كن . دل خاصّ ماست . تو را با دل چه كارست
تذكره الأولياء ( فارسى ) — صفحة 165
مساهمون: فريد الدين العطار النيسابوري
ص١٦٥